|
|
|
|
|
+
نوشته شده در دوشنبه هفدهم آبان 1389ساعت 20:38 توسط مینا
|
|
||
|
|
|
|
تو نیستی که ببینی چگونه عطر تو در عمق لحظه ها جاری است |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم مهر 1389ساعت 18:31 توسط مینا
|
|
||
|
|
|
|
|
بی تو طوفــــــــــانزده ی دشـــت جنونم صید افـتاده به خــونم تو چسان میگذری غافل از اندوه درونم + بی من از کــوچه گـذر کردی و رفـــتی بی من از شهر ســــفر کردی و رفـــتی قطـره ای اشـک درخشید به چشمان سیاهم تا خَــم کوچه به دنبال تو لغزید نگاهـــم تو ندیدی٫٫٫٫٫٫٫٫ نِگهـَـت هـــیچ نیفتاد به راهی که گذشــتی + چون در خانه ببستم دگر از پـای نشسـتم گـوییا زلـــــــــــــــزله آمــــــــــــــــد گـوییا خانه فرو ریخت ســــــــر من + بی تو من در همــــــه ی شــــهر غــــــریبم بی تو کس نشنود از این دل بشکسته صدایی بر نخیزد دگر از مرغک پر بسـته نوایی تو همـــــه بود و نبودی تو همه شعر و سرودی چه گریزی ز بر من؟ که ز کویت نگـریزم گر بمـــیرم ز غـم دل، به تو هرگز نستیزم منو یک لحظه جدایی؟ نتوانم نتوانم بـی تـو مــن زنــــده نمانم |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم مهر 1389ساعت 18:9 توسط مینا
|
|
||
|
|
|
|
داستان اولمرد جواني در آرزوي ازدواج با دختر کشاورزي بود. کشاورز گفت برو در آن قطعه زمين بايست. من سه گاو نر را آزاد مي کنم اگر توانستي دم يکي از اين گاو نرها را بگيري من دخترم را به تو خواهم داد. مرد قبول کرد. در طويله اولي که بزرگترين بود باز شد . باور کردني نبود بزرگترين و خشمگين ترين گاوي که در تمام عمرش ديده بود. گاو با سم به زمين مي کوبيد و به طرف مرد جوان حمله برد. جوان خود را کنار کشيد تا گاو از مرتع گذشت. دومين در طويله که کوچکتر بود باز شد. گاوي کوچکتر از قبلي که با سرعت حرکت کرد .جوان پيش خودش گفت : منطق مي گويد اين را ولش کنم چون گاو بعدي کوچکتر است و اين ارزش جنگيدن ندارد. سومين در طويله هم باز شد و همانطور که فکر ميکرد ضعيفترين و کوچکترين گاوي بود که در تمام عمرش ديده بود. پس لبخندي زد و در موقع مناسب روي گاو پريد و دستش را دراز کرد تا دم گاو را بگيرد... اما.........گاو دم نداشت!!!! زندگي پر از ارزشهاي دست يافتني است اما اگر به آنها اجازه رد شدن بدهيم ممکن است که ديگر هيچ وقت نصيبمان نشود. براي همين سعي کن که هميشه اولين شانس را دريابي. ............................................................................................................. داستان دوم در زمان ها ي گذشته ، پادشاهي تخته سنگ را در وسط جاده قرار داد و براي اين كه عكس العمل مردم را ببيند خودش را در جايي مخفي كرد. بعضي از بازرگانان و نديمان ثروتمند پادشاه بي تفاوت از كنار تخته سنگ مي گذشتند. بسياري هم غرولند مي كردند كه اين چه شهري است كه نظم ندارد. حاكم اين شهر عجب مرد بي عرضه اي است و ... با وجود اين هيچ كس تخته سنگ را از وسط بر نمي داشت. نزديك غروب، يك روستايي كه پشتش بار ميوه و سبزيجات بود ، نزديك سنگ شد. بارهايش را زمين گذاشت و با هر زحمتي بود تخته سنگ را از وسط جاده برداشت و آن را كناري قرار داد. ناگهان كيسه اي را ديد كه زير تخته سنگ قرار داده شده بود ، كيسه را باز كرد و داخل آن سكه هاي طلا و يك يادداشت پيدا كرد. پادشاه در ان يادداشت نوشته بود : "هر سد و مانعي مي تواند شانسي براي تغيير زندگي انسان باشد." |
||
|
+
نوشته شده در جمعه ششم آذر 1388ساعت 14:25 توسط مینا
|
|
||
|
|
|
|
|
مرد ، دوباره آمد همانجای قدیمی |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه شانزدهم شهریور 1388ساعت 11:48 توسط مینا
|
|
||
|
|
|
|||
ادبیات چیست ؟ شعر چیست ؟
"تعریف شعر کار بسیار مشکلی است، اصولاً یکی از مشکل ترین کارها در این زمینه است، شاید بشود گفت که شعر تعریف ناپذیر ترین چیزی است که وجود دارد." بدین ترتیب نمی توان یک تعریف خاص را از شعر ارائه نمود اما برای شناخت نظرات نویسندگان گذشته و حال و تفاوت های موجود میان تعابیر شان، چند تعریف از آنها را در اینجا نقل می کنیم: شمس قیس رازی در "المعجم فی معایر اشعار العجم" می نویسد: "شعر سخنی است اندیشیده، مرتب، معنوی، موزون، متکرر، متساوی، حروف آخرین آن به یکدیگر ماننده." این تعریف به چهار عنصر اندیشه، وزن، قافیه، زبان نظارت دارد. دکترمحمد رضاشفیعی کدکنی از کتاب شفای ابن سینا بلخی فصل پنجم مقاله پنجم چنین نقل می کند: "شعر کلامی است مخیل، ترکیب شده از اقوالی دارای ایقاعاتی که در وزن متفق، و متساوی و متکرر باشند و حروف خواتیم آن متشابه باشند.» اما خود وی (دکترکدکنی) نظر دیگری دارد و می نویسد: "شعر حادثه ای است که در زبان روی می دهد و در حقیقت، گویندهء شعر با شعر خود، عملی در زبان انجام می دهد که خواننده، میان زبان شعری او، و زبانی روزمره و عادی تمایزی احساس می کند." در جای دیگر می نویسد: "شعر گره خوردگی عاطفه و تخیل است که در زبان آهنگین شکل گرفته باشد." رضا براهنی با توجه به عناصر مختلف شعر، تعبیرهای گوناگونی از آن ارائه داده است: - "شعر، جاودانگی یافتن استنباط احساس انسان است از یک لحظه از زمان گذرا، در جامهء واژه ها،." - «شعر زاییده بروز حالت ذهنی است برای انسان در محیطی از طبیعت.» - "شعر فشرده ترین ساخت کلامی است". - شعر یک واقعهء ناگهانی است، از سکوت بیرون می آید و به سکوت بر می گردد براهنی پا را از این هم فراتر نهاده، هر ایجادی را شعر نامیده است: "گفتن، آنهم به قصد ایجاد چیزی، شعر سرودن است." یا می نویسد: "انسان اولیه که نخستین شاعر نیز بود، الهی ترین خصوصیت خود- قدرت نامیدن و شعر گفتن- را آنچنان مقدس پنداشته که آن را به خدا نسبت داده است." در این موردنظرات فراوانی مطرح گردیده است. اگر بخواهیم آنها را دسته بندی کنیم به دو دسته کلی می رسیم: یکی آنکه با تعریف شعر مخالفت دارد و آن را به دلیل پهنای وجودی آن غیر ممکن ویا محال می شمارد. دیگر آنکه شعر را با عناصر و خصایص آن تعریف نموده است. گروه دوم خود بر سر اینکه کدام خصوصیات، ذاتی و کدام عرضی اند؟ اختلاف نظر پیدا نموده اند. مثلاً برخی، وزن، قافیه، خیال، اندیشه را از عناصر ذاتی شعر به حساب آورده اند و تعریف شعر را بر آن استوار ساخته اند. برخی دیگر، وزن به معنای عروضی آن را از عوارض شعر محسوب نموده، "منطق شعری" و یا "بیان برتر" را عامل مؤثر در ساخت شعر دانسته اند. گروهی بر عنصر خیال تکیه کرده و آن را موجب تفکیک شعر از نظم بر شمرده اند. و دسته ای هم زبان را باعث عمدهء جدایی شعر از نثر تلقی نموده اند. تفاوت های شعر ونثر: شعر و نثر هر دو از حروف و کلمه ساخته می شوند. به هر دو، کلام اطلاق می شود. در این جهت از همدیگر فرق نمی کنند. آنچه آنها را از هم جدا می سازند این عوامل است:
"خواجه نصیر" در اساس الاقتباس می نویسد:"نظر منطقی خاص است به تخییل و وزن را از آن جهت اعتبار کند که وجهی اقتضای تخییل کند، پس شعر در عرف منطقی کلام مخیل است و در عرف متأخران، کلام موزون مقفی"
"شعر یک واقعه ناگهانی است، از سکوت بیرون می آید و با سکوت بر می گردد."
بر این اساس، نثر از پیچیدگی های کمتری برخوردار است و مخاطب زودتر به پیام آن می رسد ولی در شعر، مخاطب تلاش می کند که در عین بدست آوردن پیام، از آن لذت ببرد. برای این منظور مجبور است آن را در لفافهء زیبایی پیچانده تحویل مخاطب دهد.
|
||||
|
+
نوشته شده در دوشنبه پنجم مرداد 1388ساعت 14:1 توسط مینا
|
|
||||
|
|
|
|
|
فرق بین مدیران و مهندسین
مردی که سوار بر بالن در حال حرکت بود ناگهان به یاد آورد قرار مهمّی دارد؛ ارتفاعش را کم کرد و از مردی که روی زمین بود پرسید:
تا ببینم به موقع به قرارم می رسم یا نه؟”
جغرافیایی “۱٨’۲۴ ﹾ ۸۷ و عرض جغرافیایی “۴۱’۲۱ ﹾ۳۷ هستید.
دقیق بود به درد من نمی خورد و من هنوز نمی دانم کجا هستم و به موقع به قرارم می رسم یا نه؟”
میخواهید بروید. قولی داده اید و نمی دانید چگونه به آن عمل کنید و انتظار دارید مسئولیت آن را دیگران بپذیرند.
ممکن است من در بیان موقعیت شما چند میلیمتر خطا داشته باشم!” |
||
|
+
نوشته شده در جمعه پانزدهم خرداد 1388ساعت 13:57 توسط مینا
|
|
||
|
|
|
|
|
خانم گل خدا کنارت نشسته اون روزم مثل همیشه وارد مدرسه شدم با یه صبح بخیر عالی و حال و احوال کردن با همکارا، برگه های امتحانی ماهانه رو از دفتر گرفتم و به کلاس رفتم برگه ها بین بچه ها توزیع شد . همه چی سر جاش بود . منم مثل همیشه که پشتم رو به بچه ها می کردم و می نشستم آماده نشستن شدم درحالی که زیر لب تکه کلمم رو زمزمه می کردم : << من به تو دروغ نمی گم، پس تو هم به من دروغ نمی گی . تو رو برگه دوستت نگاه نمی کنی چون می دونی خدا کنارت نشسته >> همراه با زمزمه ی من بچه ها هم تکرار می کردند : <<من به تو دروغ نمی گم ، پس تو هم به من دروغ نمیگی . تو رو برگه دوستت نگاه نمی کنی چون می دونی خدا کنارت نسشته >>. امتحان که تموم شد همه برگه ها رو جمع کردم و برای تصحیح بین خودشون توزیع کردم . من سوالا رو می خوندم و جواب صحیح رو از خودشون می پرسیدم و با هم برگه ها رو تصحیح می کردیم . نمرات رو دادیم برگه های تصحیح شده به دانش آموزان برگردانده شد . موقعی که می خواستم نمرات رو وارد کنم . مریم درحالی که برگه امتحانش تو دستش بود و انگار خجالت می کشید به من نگاه کنه اومد کنار میزم . من من کنان گفت :<< خا خا خانم اججازه ، نگاش کردم و گفتم : بله """""" گفت :خانم من یه کار بد کردم . خندیدم و گفتم : تو همیشه کار بد می کنی . منظورت کدوم یکی........ انگار که دیگه ترسش یا شرمش ریخته بود. خندید و گفت : این کارم خیلی بده . گفتم : خب....... گفت: من موقع امتحان دوتا سوال رو بلد نبودم از روی فریده نیگا کردم . من گفتم :و حالا .................. گفت : اومدم نمره شو ازم کم کنید .نمی خوام برای یه نمره پیش شما و خدا شرمنده باشم .>> حرفای گنده می زد . انگار بزرگ شده بود . یه نگاه محبت آمیز بهش کردم وگفتم :<<من می بخشمت ولی دیگه تکرار نشه >>. از خوشحالی من رو بوسید وگفت : <<خدا کنه سال دیگه ام شمامعلمم باشید>>. خندیدم وگفتم :<<مگه سال دیگه ام می خوای تقلب کنی . در حالی که قهقهه می زد گفت : نه.............>> بعد از مدت کوتاهی دوباره اومد دوره میزم و گفت: خانم ! << گفتم :بله !...... گفت: شما که من رو بخشیدید،یعنی خدا هم می بخشه >>. رفتم تو فکر درحالی که زیر لب زمزمه می کردم :<<حتما می بخشه آخه اون از منم مهربون تره >>. با خودم گفتم :یعنی واقعا خدا مارو می بخشه ؟ بعد خودم آروم به خودم می گفتم : دیونه اگه نبخشه که خدا نمی شه. رحمان نمی شه . رحیم نمی شه . کریم نمی شه . جلا ل نمی شه ....................................
|
||
|
+
نوشته شده در جمعه هجدهم اردیبهشت 1388ساعت 15:50 توسط مینا
|
|
||
|
|
|
|
زاده ۱۹ مهر سال ۱۳۱۸ از نویسندگان و شاعران امروز ایران است. تخلص وی در شعر م. سرشک است. زندگی كدكن شهرستان تربت حیدریه در استان خرادکتر محمدرضا شفیعی کدکنی در سال ۱۳۱۸دربخش سان رضوی، چشم به جهان گشود. شفیعی کدکنی دورههای دبستان و دبیرستان رادر مشهد گذراند، و چندی نیز به فراگیری زبان و ادبیات عرب, فقه، کلام و اصول سپری کرد. اومدرک کارشناسی خود را در رشتهٔ زبان و ادبیات پارسی از دانشگاه فردوسی و مدرک دکتریرا نیز در همین رشته از دانشگاه تهران گرفت. او اکنون استاد ادبیات دانشگاه تهران است. اواز جمله دوستان نزدیک مهدی اخوان ثالث شاعر خراسانی به شمار می رود و دلبستگی خودرا به اشعار وی پنهان نمی کرد.کتاب ها واشعاروی سرودن شعر را از جوانی به شیوه کلاسیک آغاز کرد. ولی پس از چندی به سوی سبک نو مشهور به نیما یوشیج روی آورد .او با نوشتن در کوچه باغ های نیشابور به نامآوری رسید. آثار شفیعی را میتوان به دو گروه انتقادی و مجموعه اشعار خود وی تقسیم کرد. آثار انتقادی این نویسنده، شامل تصحیح آثار کلاسیک فارسی و نگارش مقالاتی در حوزه نظریه ادبی میشود، که بخشی از آنها در زیر آورده شدهاند. در میان آثار نظری شفیعی کدکنی کتاب موسیقی شعر جایگاهی ویژه دارد و در میان مجموعه اشعار در کوچه باغهای نشابور آوازه بیشتری دارد. بررسی آثارشفیعی کدکنی را باید در زمره شاعران اجتماعی بدانیم. او در اشعار خود تصویری از جامعه ایرانی در دهه ی ۴۰ و ۵۰ خورشیدی را بازتاب می دهد، و با رمز و کنایه آن دوران را به خواننده می نمایاند. دلبستگی و گرایش فراوان به آیین وفرهنگ اسلامی و بخصوص خراسان نشان می دهد. نمونه اشعار
کتاب شناسیمجموعه اشعار
آثار نظری و انتقادی و تصحیح و ترجمه
تصحیح آفرینش و تاریخ در دو جلد |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم فروردین 1388ساعت 22:2 توسط مینا
|
|
||
|
|
|
|
|
خانم گل و یه عالمه احساس
خانم گل در خونه ی سکوت خیمه زده ومات ومبهوت همه جا رو زیر نظر داشت. از خودش می پرسه ؟ خانم گل تو دیگه چرا ؟ تو و سکوت ؟ ولی جوابی برا سؤالش پیدا نمی کنه. اینم می ره تو گنجه سؤالای بی جواب . یه دفعه یه در باز میشه ، یه در که می تونه خانم گل رو از این حیرونی در بیاره ،لااقل خانم گل اینجوری فکر می کنه که جواب تمام سؤالاش از در اومد بیرون . ولی نه اونجوری که خانم گل فکر می کرد نبود ، انگاری این جواب سؤالای خودشم نمی دونه . خانم آهی می کشه و به انتظار میشینه . چقدر سخته ! ولی میشینه ! هنوز تازه وارد خونه ی انتظار شده بود که خواب میادواون و مهمون می کنه ، چه خواب شیرینی ! انگاری تا حالا اصلا مزه خواب و نچشیده ! خواب دستای پر از امید خانم گل رو می گیره و با خودش به دور دورا میبره، توی یه چمنزار قشنگ اون رو با یه اسب چموش رها می کنه. خانم گل به طرف اسب می ره میخواد سواری کنه ولی پاهای اسب بلنده و خانم گل بدون کمک نمی تونه سوار بشه، ابصار اسب رو می گیره و به راه می افته توی راه با اسبش حرف می زنه ، میگه : خدا من و خیلی دوست داره . میگه: خدا همیشه با نگاهش من رو دنبال می کنه . میگه: دلم می خواد یه روز سربزارم شونه ی خدا و های های گریه کنم اونقدر که زمین پر بشه از اشکای من و خونه ی خیلیا رو خراب کنه .................... وبعد سکوت میکنه ! یه سکوت تلخ تمام دشت رو پر میکنه ! یه دفعه اسب با یه شیحه خانم گل رو به خودش می یاره. خانم گل میگه چرا اینکار رو کردی؟ داشتم حرفای خدا رو میشنیدم . می دونی چی می گفت ؟ خدا می گفت : ولی نه ! گفت : حرفام رو تو دلت نگه دار می ترسم اگه به تو بگم تو به اسبای دیگه بگی ، بعد آدما موقع پچ پچ کردن اسبا این حرفا رو بشنوند ، اونوقت قدرت درکش رو نداشته باشند ، بعد فکر کنند من دیونه شدم . آره ! اگه خدا گفته تو دلت نگه دار حتماً یه چیزی می دونسته پس باید نگه دارم ......... خانم گل همینجور که می رفت سکوت دلش رو می شکست ،انگاری اسبشم بدش نمی اومد حرفای دل خانم گل رو بشنو. قبای خستگی رو شونه هاش سنگینی می کرد باید اون رو یه جایی پیاده کنه .یه زمین پر چمن جون میده برا ی یه خواب کوتاه . سرش روگذاشت بین دوتا پای اسبش و به خواب رفت، اسبشم در حالی که خانم گل رو بو می کرد، مثل محافظ بالای سرش ایستاده بود . خانم گل تو خواب داشت خواب می دید که کنار یه دریای قشنگ داره اسبش رو قشو میکنه و صدای خندش آسمون دلش رو روشن می کنه . آخ دلم ! وای دلم ! این و خانم گل می گفت . آخه از بس خندیده بود . تازه همینجور که داشت قشو می کرد ومی خندید، غلط میزد روی چمنا ، یه دفعه دستش میخوره به یه بونه خار واز شدت درد از خواب بیدار میشه . دورو برش رو نیگا میکنه خودش تنهاست انگاری اسبش نیست . صدا میزنه . گریه میکنه . ولی فایده ای نداشت اسبش رو دزدیده بودند. آخه این کار کی می تونه باشه ؟ چرا نتونستند خنده رو رو لب خانم گل ببینند . طفلک خانم گل ! درحالی که زانوی غم بغل گرفته اشک رو از گونه هاش پاک می کنه واز خونه ی خواب میاد بیرون . یه نیگای پر معنا به آسمون می کنه ،یه زمزمه زیر لب ............................... انگاری داشت خدا رو شکر می کرد
|
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم اسفند 1387ساعت 19:11 توسط مینا
|
|
||