![]() |
![]() |
|
| هزارویک شب با خانم گل |
داستان اولمرد جواني در آرزوي ازدواج با دختر کشاورزي بود. کشاورز گفت برو در آن قطعه زمين بايست. من سه گاو نر را آزاد مي کنم اگر توانستي دم يکي از اين گاو نرها را بگيري من دخترم را به تو خواهم داد. مرد قبول کرد. در طويله اولي که بزرگترين بود باز شد . باور کردني نبود بزرگترين و خشمگين ترين گاوي که در تمام عمرش ديده بود. گاو با سم به زمين مي کوبيد و به طرف مرد جوان حمله برد. جوان خود را کنار کشيد تا گاو از مرتع گذشت. دومين در طويله که کوچکتر بود باز شد. گاوي کوچکتر از قبلي که با سرعت حرکت کرد .جوان پيش خودش گفت : منطق مي گويد اين را ولش کنم چون گاو بعدي کوچکتر است و اين ارزش جنگيدن ندارد. سومين در طويله هم باز شد و همانطور که فکر ميکرد ضعيفترين و کوچکترين گاوي بود که در تمام عمرش ديده بود. پس لبخندي زد و در موقع مناسب روي گاو پريد و دستش را دراز کرد تا دم گاو را بگيرد... اما.........گاو دم نداشت!!!! زندگي پر از ارزشهاي دست يافتني است اما اگر به آنها اجازه رد شدن بدهيم ممکن است که ديگر هيچ وقت نصيبمان نشود. براي همين سعي کن که هميشه اولين شانس را دريابي. ........................................................................................................................................... داستان دوم در زمان ها ي گذشته ، پادشاهي تخته سنگ را در وسط جاده قرار داد و براي اين كه عكس العمل مردم را ببيند خودش را در جايي مخفي كرد. بعضي از بازرگانان و نديمان ثروتمند پادشاه بي تفاوت از كنار تخته سنگ مي گذشتند. بسياري هم غرولند مي كردند كه اين چه شهري است كه نظم ندارد. حاكم اين شهر عجب مرد بي عرضه اي است و ... با وجود اين هيچ كس تخته سنگ را از وسط بر نمي داشت. نزديك غروب، يك روستايي كه پشتش بار ميوه و سبزيجات بود ، نزديك سنگ شد. بارهايش را زمين گذاشت و با هر زحمتي بود تخته سنگ را از وسط جاده برداشت و آن را كناري قرار داد. ناگهان كيسه اي را ديد كه زير تخته سنگ قرار داده شده بود ، كيسه را باز كرد و داخل آن سكه هاي طلا و يك يادداشت پيدا كرد. پادشاه در ان يادداشت نوشته بود : "هر سد و مانعي مي تواند شانسي براي تغيير زندگي انسان باشد." |
|
+ نوشته شده در
جمعه ششم آذر 1388ساعت 14:25 توسط مینا |
|
|
مرد ، دوباره آمد همانجای قدیمی |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه شانزدهم شهریور 1388ساعت 11:48 توسط مینا |
|
ادبیات چیست ؟ شعر چیست ؟
"تعریف شعر کار بسیار مشکلی است، اصولاً یکی از مشکل ترین کارها در این زمینه است، شاید بشود گفت که شعر تعریف ناپذیر ترین چیزی است که وجود دارد." بدین ترتیب نمی توان یک تعریف خاص را از شعر ارائه نمود اما برای شناخت نظرات نویسندگان گذشته و حال و تفاوت های موجود میان تعابیر شان، چند تعریف از آنها را در اینجا نقل می کنیم: شمس قیس رازی در "المعجم فی معایر اشعار العجم" می نویسد: "شعر سخنی است اندیشیده، مرتب، معنوی، موزون، متکرر، متساوی، حروف آخرین آن به یکدیگر ماننده." این تعریف به چهار عنصر اندیشه، وزن، قافیه، زبان نظارت دارد. دکترمحمد رضاشفیعی کدکنی از کتاب شفای ابن سینا بلخی فصل پنجم مقاله پنجم چنین نقل می کند: "شعر کلامی است مخیل، ترکیب شده از اقوالی دارای ایقاعاتی که در وزن متفق، و متساوی و متکرر باشند و حروف خواتیم آن متشابه باشند.» اما خود وی (دکترکدکنی) نظر دیگری دارد و می نویسد: "شعر حادثه ای است که در زبان روی می دهد و در حقیقت، گویندهء شعر با شعر خود، عملی در زبان انجام می دهد که خواننده، میان زبان شعری او، و زبانی روزمره و عادی تمایزی احساس می کند." در جای دیگر می نویسد: "شعر گره خوردگی عاطفه و تخیل است که در زبان آهنگین شکل گرفته باشد." رضا براهنی با توجه به عناصر مختلف شعر، تعبیرهای گوناگونی از آن ارائه داده است: - "شعر، جاودانگی یافتن استنباط احساس انسان است از یک لحظه از زمان گذرا، در جامهء واژه ها،." - «شعر زاییده بروز حالت ذهنی است برای انسان در محیطی از طبیعت.» - "شعر فشرده ترین ساخت کلامی است". - شعر یک واقعهء ناگهانی است، از سکوت بیرون می آید و به سکوت بر می گردد براهنی پا را از این هم فراتر نهاده، هر ایجادی را شعر نامیده است: "گفتن، آنهم به قصد ایجاد چیزی، شعر سرودن است." یا می نویسد: "انسان اولیه که نخستین شاعر نیز بود، الهی ترین خصوصیت خود- قدرت نامیدن و شعر گفتن- را آنچنان مقدس پنداشته که آن را به خدا نسبت داده است." در این موردنظرات فراوانی مطرح گردیده است. اگر بخواهیم آنها را دسته بندی کنیم به دو دسته کلی می رسیم: یکی آنکه با تعریف شعر مخالفت دارد و آن را به دلیل پهنای وجودی آن غیر ممکن ویا محال می شمارد. دیگر آنکه شعر را با عناصر و خصایص آن تعریف نموده است. گروه دوم خود بر سر اینکه کدام خصوصیات، ذاتی و کدام عرضی اند؟ اختلاف نظر پیدا نموده اند. مثلاً برخی، وزن، قافیه، خیال، اندیشه را از عناصر ذاتی شعر به حساب آورده اند و تعریف شعر را بر آن استوار ساخته اند. برخی دیگر، وزن به معنای عروضی آن را از عوارض شعر محسوب نموده، "منطق شعری" و یا "بیان برتر" را عامل مؤثر در ساخت شعر دانسته اند. گروهی بر عنصر خیال تکیه کرده و آن را موجب تفکیک شعر از نظم بر شمرده اند. و دسته ای هم زبان را باعث عمدهء جدایی شعر از نثر تلقی نموده اند. تفاوت های شعر ونثر: شعر و نثر هر دو از حروف و کلمه ساخته می شوند. به هر دو، کلام اطلاق می شود. در این جهت از همدیگر فرق نمی کنند. آنچه آنها را از هم جدا می سازند این عوامل است:
"خواجه نصیر" در اساس الاقتباس می نویسد:"نظر منطقی خاص است به تخییل و وزن را از آن جهت اعتبار کند که وجهی اقتضای تخییل کند، پس شعر در عرف منطقی کلام مخیل است و در عرف متأخران، کلام موزون مقفی"
"شعر یک واقعه ناگهانی است، از سکوت بیرون می آید و با سکوت بر می گردد."
بر این اساس، نثر از پیچیدگی های کمتری برخوردار است و مخاطب زودتر به پیام آن می رسد ولی در شعر، مخاطب تلاش می کند که در عین بدست آوردن پیام، از آن لذت ببرد. برای این منظور مجبور است آن را در لفافهء زیبایی پیچانده تحویل مخاطب دهد.
|
||
|
+ نوشته شده در
دوشنبه پنجم مرداد 1388ساعت 14:1 توسط مینا |
|
|
فرق بین مدیران و مهندسین
مردی که سوار بر بالن در حال حرکت بود ناگهان به یاد آورد قرار مهمّی دارد؛ ارتفاعش را کم کرد و از مردی که روی زمین بود پرسید:
تا ببینم به موقع به قرارم می رسم یا نه؟”
جغرافیایی “۱٨’۲۴ ﹾ ۸۷ و عرض جغرافیایی “۴۱’۲۱ ﹾ۳۷ هستید.
دقیق بود به درد من نمی خورد و من هنوز نمی دانم کجا هستم و به موقع به قرارم می رسم یا نه؟”
میخواهید بروید. قولی داده اید و نمی دانید چگونه به آن عمل کنید و انتظار دارید مسئولیت آن را دیگران بپذیرند.
ممکن است من در بیان موقعیت شما چند میلیمتر خطا داشته باشم!” |
|
+ نوشته شده در
جمعه پانزدهم خرداد 1388ساعت 13:57 توسط مینا |
|
|
خانم گل خدا کنارت نشسته اون روزم مثل همیشه وارد مدرسه شدم با یه صبح بخیر عالی و حال و احوال کردن با همکارا، برگه های امتحانی ماهانه رو از دفتر گرفتم و به کلاس رفتم برگه ها بین بچه ها توزیع شد . همه چی سر جاش بود . منم مثل همیشه که پشتم رو به بچه ها می کردم و می نشستم آماده نشستن شدم درحالی که زیر لب تکه کلمم رو زمزمه می کردم : << من به تو دروغ نمی گم، پس تو هم به من دروغ نمی گی . تو رو برگه دوستت نگاه نمی کنی چون می دونی خدا کنارت نشسته >> همراه با زمزمه ی من بچه ها هم تکرار می کردند : <<من به تو دروغ نمی گم ، پس تو هم به من دروغ نمیگی . تو رو برگه دوستت نگاه نمی کنی چون می دونی خدا کنارت نسشته >>. امتحان که تموم شد همه برگه ها رو جمع کردم و برای تصحیح بین خودشون توزیع کردم . من سوالا رو می خوندم و جواب صحیح رو از خودشون می پرسیدم و با هم برگه ها رو تصحیح می کردیم . نمرات رو دادیم برگه های تصحیح شده به دانش آموزان برگردانده شد . موقعی که می خواستم نمرات رو وارد کنم . مریم درحالی که برگه امتحانش تو دستش بود و انگار خجالت می کشید به من نگاه کنه اومد کنار میزم . من من کنان گفت :<< خا خا خانم اججازه ، نگاش کردم و گفتم : بله """""" گفت :خانم من یه کار بد کردم . خندیدم و گفتم : تو همیشه کار بد می کنی . منظورت کدوم یکی........ انگار که دیگه ترسش یا شرمش ریخته بود. خندید و گفت : این کارم خیلی بده . گفتم : خب....... گفت: من موقع امتحان دوتا سوال رو بلد نبودم از روی فریده نیگا کردم . من گفتم :و حالا .................. گفت : اومدم نمره شو ازم کم کنید .نمی خوام برای یه نمره پیش شما و خدا شرمنده باشم .>> حرفای گنده می زد . انگار بزرگ شده بود . یه نگاه محبت آمیز بهش کردم وگفتم :<<من می بخشمت ولی دیگه تکرار نشه >>. از خوشحالی من رو بوسید وگفت : <<خدا کنه سال دیگه ام شمامعلمم باشید>>. خندیدم وگفتم :<<مگه سال دیگه ام می خوای تقلب کنی . در حالی که قهقهه می زد گفت : نه.............>> بعد از مدت کوتاهی دوباره اومد دوره میزم و گفت: خانم ! << گفتم :بله !...... گفت: شما که من رو بخشیدید،یعنی خدا هم می بخشه >>. رفتم تو فکر درحالی که زیر لب زمزمه می کردم :<<حتما می بخشه آخه اون از منم مهربون تره >>. با خودم گفتم :یعنی واقعا خدا مارو می بخشه ؟ بعد خودم آروم به خودم می گفتم : دیونه اگه نبخشه که خدا نمی شه. رحمان نمی شه . رحیم نمی شه . کریم نمی شه . جلا ل نمی شه ....................................
|
|
+ نوشته شده در
جمعه هجدهم اردیبهشت 1388ساعت 15:50 توسط مینا |
|
زاده ۱۹ مهر سال ۱۳۱۸ از نویسندگان و شاعران امروز ایران است. تخلص وی در شعر م. سرشک است. زندگی كدكن شهرستان تربت حیدریه در استان خرادکتر محمدرضا شفیعی کدکنی در سال ۱۳۱۸دربخش سان رضوی، چشم به جهان گشود. شفیعی کدکنی دورههای دبستان و دبیرستان رادر مشهد گذراند، و چندی نیز به فراگیری زبان و ادبیات عرب, فقه، کلام و اصول سپری کرد. اومدرک کارشناسی خود را در رشتهٔ زبان و ادبیات پارسی از دانشگاه فردوسی و مدرک دکتریرا نیز در همین رشته از دانشگاه تهران گرفت. او اکنون استاد ادبیات دانشگاه تهران است. اواز جمله دوستان نزدیک مهدی اخوان ثالث شاعر خراسانی به شمار می رود و دلبستگی خودرا به اشعار وی پنهان نمی کرد.کتاب ها واشعاروی سرودن شعر را از جوانی به شیوه کلاسیک آغاز کرد. ولی پس از چندی به سوی سبک نو مشهور به نیما یوشیج روی آورد .او با نوشتن در کوچه باغ های نیشابور به نامآوری رسید. آثار شفیعی را میتوان به دو گروه انتقادی و مجموعه اشعار خود وی تقسیم کرد. آثار انتقادی این نویسنده، شامل تصحیح آثار کلاسیک فارسی و نگارش مقالاتی در حوزه نظریه ادبی میشود، که بخشی از آنها در زیر آورده شدهاند. در میان آثار نظری شفیعی کدکنی کتاب موسیقی شعر جایگاهی ویژه دارد و در میان مجموعه اشعار در کوچه باغهای نشابور آوازه بیشتری دارد. بررسی آثارشفیعی کدکنی را باید در زمره شاعران اجتماعی بدانیم. او در اشعار خود تصویری از جامعه ایرانی در دهه ی ۴۰ و ۵۰ خورشیدی را بازتاب می دهد، و با رمز و کنایه آن دوران را به خواننده می نمایاند. دلبستگی و گرایش فراوان به آیین وفرهنگ اسلامی و بخصوص خراسان نشان می دهد. نمونه اشعار
کتاب شناسیمجموعه اشعار
آثار نظری و انتقادی و تصحیح و ترجمه
تصحیح آفرینش و تاریخ در دو جلد |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه دوازدهم فروردین 1388ساعت 22:2 توسط مینا |
|
|
خانم گل و یه عالمه احساس
خانم گل در خونه ی سکوت خیمه زده ومات ومبهوت همه جا رو زیر نظر داشت. از خودش می پرسه ؟ خانم گل تو دیگه چرا ؟ تو و سکوت ؟ ولی جوابی برا سؤالش پیدا نمی کنه. اینم می ره تو گنجه سؤالای بی جواب . یه دفعه یه در باز میشه ، یه در که می تونه خانم گل رو از این حیرونی در بیاره ،لااقل خانم گل اینجوری فکر می کنه که جواب تمام سؤالاش از در اومد بیرون . ولی نه اونجوری که خانم گل فکر می کرد نبود ، انگاری این جواب سؤالای خودشم نمی دونه . خانم آهی می کشه و به انتظار میشینه . چقدر سخته ! ولی میشینه ! هنوز تازه وارد خونه ی انتظار شده بود که خواب میادواون و مهمون می کنه ، چه خواب شیرینی ! انگاری تا حالا اصلا مزه خواب و نچشیده ! خواب دستای پر از امید خانم گل رو می گیره و با خودش به دور دورا میبره، توی یه چمنزار قشنگ اون رو با یه اسب چموش رها می کنه. خانم گل به طرف اسب می ره میخواد سواری کنه ولی پاهای اسب بلنده و خانم گل بدون کمک نمی تونه سوار بشه، ابصار اسب رو می گیره و به راه می افته توی راه با اسبش حرف می زنه ، میگه : خدا من و خیلی دوست داره . میگه: خدا همیشه با نگاهش من رو دنبال می کنه . میگه: دلم می خواد یه روز سربزارم شونه ی خدا و های های گریه کنم اونقدر که زمین پر بشه از اشکای من و خونه ی خیلیا رو خراب کنه .................... وبعد سکوت میکنه ! یه سکوت تلخ تمام دشت رو پر میکنه ! یه دفعه اسب با یه شیحه خانم گل رو به خودش می یاره. خانم گل میگه چرا اینکار رو کردی؟ داشتم حرفای خدا رو میشنیدم . می دونی چی می گفت ؟ خدا می گفت : ولی نه ! گفت : حرفام رو تو دلت نگه دار می ترسم اگه به تو بگم تو به اسبای دیگه بگی ، بعد آدما موقع پچ پچ کردن اسبا این حرفا رو بشنوند ، اونوقت قدرت درکش رو نداشته باشند ، بعد فکر کنند من دیونه شدم . آره ! اگه خدا گفته تو دلت نگه دار حتماً یه چیزی می دونسته پس باید نگه دارم ......... خانم گل همینجور که می رفت سکوت دلش رو می شکست ،انگاری اسبشم بدش نمی اومد حرفای دل خانم گل رو بشنو. قبای خستگی رو شونه هاش سنگینی می کرد باید اون رو یه جایی پیاده کنه .یه زمین پر چمن جون میده برا ی یه خواب کوتاه . سرش روگذاشت بین دوتا پای اسبش و به خواب رفت، اسبشم در حالی که خانم گل رو بو می کرد، مثل محافظ بالای سرش ایستاده بود . خانم گل تو خواب داشت خواب می دید که کنار یه دریای قشنگ داره اسبش رو قشو میکنه و صدای خندش آسمون دلش رو روشن می کنه . آخ دلم ! وای دلم ! این و خانم گل می گفت . آخه از بس خندیده بود . تازه همینجور که داشت قشو می کرد ومی خندید، غلط میزد روی چمنا ، یه دفعه دستش میخوره به یه بونه خار واز شدت درد از خواب بیدار میشه . دورو برش رو نیگا میکنه خودش تنهاست انگاری اسبش نیست . صدا میزنه . گریه میکنه . ولی فایده ای نداشت اسبش رو دزدیده بودند. آخه این کار کی می تونه باشه ؟ چرا نتونستند خنده رو رو لب خانم گل ببینند . طفلک خانم گل ! درحالی که زانوی غم بغل گرفته اشک رو از گونه هاش پاک می کنه واز خونه ی خواب میاد بیرون . یه نیگای پر معنا به آسمون می کنه ،یه زمزمه زیر لب ............................... انگاری داشت خدا رو شکر می کرد
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و هشتم اسفند 1387ساعت 19:11 توسط مینا |
|
|
مسلمانان افتخار كنيد : در يك بيمارستان رواني در آلمان كه غير مسلمان هم هستند روزانه 4 ساعت براي بيماران قرآن پخش مي شود و پزشكان اين بيمارستان معتقدند آزمايشاتشان نشان داده كه گرچه بيماران معني اين اصوات را نمي فهمند ولي برايشان آرامش بخش است
دوست داشتن از عشق برتر است. عشق تملک معشوق است و دوست داشتن تشنگی محو شدن در دوست»(دکتر علی شريعتی)
هميشه سبز مي خشكد هميشه ساده مي باز د.
هميشه لشكر اندوه به قلب ساده مي تازد.
من ان سبزم كه رستن را تواخر بردي از يادم
چه ساده هستي خودرا به باد سادگي دادم
به پاس سادگي در عشق درون خود شكستم زود
دريغا سهم من از عشق قفس با حجم كوچك بود یه مطلب جالب
تنها کشوری که زنان چند شوهر قانونی دارند ( علمی) از خبر نامه آریایی تبت تنها كشوري است كه در آنجا بعضي از زنان چند شوهر قانوني دارند و اين كار را به اصطلاح علمي
Polyandry مي نامند از آنجا كه اطمينان داشتيم هيچ چيز در جهان بي دليل نيست مانند هميشه دست به دامن تحقيق زديم تا واقعيت اين كار را درك كنيم ، پس از تحقيق طولاني متوجه شديم تنها دليل اين كار مشكلات اقتصادي است و دو دليل برايمان آوردند . دليل اول : پدري كه چهار فرزند دارد ، يكباره يك دختر را به عقد چهار پسرش در مي آورد و البته طبق قراردادي كه دارند زن مذبور هر شب يا هر هفته را با يكي از برادران بسر مي برد ، با اين كار اولا پدر اجازه نمي دهد كه اساس خانواده اش گسيخته شود بلكه بالعكس وجود زن واحد سبب اتحاد آنان مي گردد و همه پروانه سان دور يك چراغ پرواز مي كنند ، ثانيا ثروت پدر كه از همه مهمتر است پراكنده نمي شود و به هدر نمي رود دليل دوم : اگر همان پدر در مدت يكسال چهار دختر را براي چهار فرزندش عقد كند و زنان مذبور جداگانه باردار شوند ، در مدت يكسال يك خانواده چهار نفري ، دوازده نفر خواهد شد . اما چون زمين تبت زياد حاصلخيز نيست و مواد غذايي محدود است ، مي كوشند كه از توليد نسل تا جائيكه مقدور مي باشد جلوگيري كنند و با اين كار جمعيت تبت را هميشه به همان اندازه اي كه هست حفظ كنند . ما پس از شنيدن اين دلايل به مردم تبت لقب مناسبي داديم ، لقبي كه از هر جهت در خور آنهاست(اكونوميست هاي متفكر) ! و در آخر اين سئوال برايمان پيش آمد كه اين جا چه بلايي به سر فرزندان مي آورند و فرزندي كه از يك زن واحد بوجود مي آيد مال كدام برادر است ؟ معلوم شد كه اولاد اول به برادر بزرگتر تعلق خواهد داشت و به همين قياس فرزندان بعدي به برادران كوچكتر خواهد رسيد .
بچه ها به ترتيب تعلق به برادر بزرگتر پدر و به بقيه عمو ميگويند
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه هفتم اسفند 1387ساعت 9:12 توسط مینا |
|
|
خانم گل و تحصّن
آفتاب نگاه قشنگش رو به زمین دوخت ، یه روز پر تلاش دیگه در پیش بود . بچه های دوست داشتنی ادبیات ،مثل همیشه شاد و با طراوت کلاس رو، رو سرشون گذاشته بودند . صدای خنده و شوخی حجم عظیمی از کلاس روپر کرده بود .که استاد با یه لبخندی زیبا وارد کلاس شد . بعد از درس اصول فلسفه نماینده کلاس به امور فرهنگی دانشگاه احضار شد. وقتی اومد مثل همیشه همه دورش حلقه زدیم ، یکی پرسید :چه خبر ؟ اون یکی : چیکارت داشتند ؟ ووو یه دفعه ، بازم مثل همیشه ، نماینده حلقه رو شکست و رفت رو سکو ایستاد و گفت: بدوید حاضر شید، دیر میشه، می خوایم بریم . همه یه صدا گفتیم کجا ؟ تحصن دیگه ، می خوایم بریم بگیم مرگ بر اسرائیل . همه یه صدا دست زدیم گفتیم آخ جووووووووووووووووووووووووووووووووون بعد از ظهر تعطیلیم ،نماینده خندید و گفت : نخیییییییییییییییییییییییییییییر ذوق نکنید . ساعت نهار تشریف می برید . حالااااااااا کیا میاند ؟ خلاصه یکی گفت :میام، یکی گفت: نمی یام ویکی مثل خانم گل از هفت دولت آزاد بود آخه اصلا کاری به کار دنیا ی این ادما نداشت با اونا زندگی می کرد ولی تو دنیای کوچیک خودش غرق شده بود گاهی دست و پا می زد و گاه از تخته پاره ای می گرفت و شنا کنان خودش و به ساحل می رسوند .و گاهی هم باقدرت تمام و با سر بلندی شنا می کرد . خانم گل از خودش می پرسید مگه چه خبر شده ، آخه دیرور پریروز اصلا خبر نشنیده بود نمی دونست دنیا داره مسلمونا رو قتل عام میکنه . آخه تو دنیای کوچیک خانم گل جز محبت و صفا گزینه ی دیگه ای نبود استدلالش این بود همه باید هم رو دوست داشته باشند . صدای ضمضمه بچه ها گوشش رو نوازش می داد .یکی می گفت : دیدی شاه عربستان با رئیس جمهور امریکا رقصید ؟ اون یکی می گفت: بیچاره مردم غزّه ، تلوزیون نشون می داد تو خون و آتیش بودند . و دیگری می گفت: همین عربا باهم متحد نمی شند و اسرائیل رو نابود کنند .
خانم گل زیر لب ضمضه کرد: خود کرده را تدبیر نیست سنگی رو می ندازه ته چاه صد تا عاقل نمی تونند بیرونش بیارند .
آه ! چه قدر سخته ببینی دیگران درد می کشند و تو نمی تونی کاری براشون بکنی ! خلاصه همه با شوق راهی شدیم وقتی رسیدیم جلو کنسول گری عربستان دسته دسته دانشجوها از دانشگاه ها ی مختلف مشهد جمع رو زینت می دادند در یه مدت خیلی کوتاه خیل عظیمی ازدانشجوها جمع شدند برنامه رسمیت پیدا کرد همه شعار می دادند همه چی آروم بود کارمندای کنسول گری هم جلو پنجره ها مارو تما شا می کردند وبعضی هاشون فیلم می گرفتند .که یه دفعه یه دانشجو با یه تخم مرغ از اونا استقبال کرد . پشت سرش یه گوچه فرنگی بعدی لنگه کفش وبعدی با یه سنگ مثلا دخل اسرائیل رو آورد و چشتون روز بد نبینه دیگه تخم مرغ و گوجه فرنگی و سنگ بود که حواله کنسول گری می شد همه غضب ناک بودند .بغض و کینه و دشمنی با اسرائیل داش کار رو به جاهای باریک می کشون نیرو های انتظامی وارد عمل شدند تااز حمله دانشجوها به کنسولگری جلو گیری کنند تعدادی دانشجو از دانشگاههای مختلف وارد گروه خانم گل شده بودند بهتر بگم تعدادی از دانشجوهای دو آتیشه و داغ داغ ،خانم دانشجو که فکر می کرد هر مرگی شهادت مدام به طرف کنسول گری حمله ور می شد چون پشت برچم دانشگاه خانم گل بود پرچم رو هم با خودش جلو می برد ، خانم گل با تعجب گفت !: خانم چیکار می کنی !؟ خانم دو آتیشه گفت:خوب بریم جلو دیگه!. خانم گل گفت : مگه نمی بینی ؟ نیروهای انتظامی میگند خانما برید عقب حالا ما عقب نمی ریم ولی خوب نیازی هم نیست از این جلوتر بریم، ایشون که خودشون رو عقل کل می دیدند . فرمودند بیخود کرده برا خودش میگه ما باید بریم جلو سپر برادرا بشیم . خانم گل خندید و گفت برا چی باید سپر برادرا بشیم . اونا دارند سنگ می زنند اگه یه سنگ برگرده بخوره تو سره یکی از ما برادرا جواب می دند. ایشون که از عاشقای دو آتیشه بود .گفت: بخوره شهید می شیم . خانم گل که عصبانی شده بود در حالی که راهی برای فرستادند خانم به جلو از پشت پرچم باز می کرد گفت : عزیزم خدا آدمای احمق رو شهید نمی کنه اونی که شهید میشه در اوج عقل ومعنویت به شهادت می رسه . بعد خانم دانشجو رو به طرف جلو هدایت کرد. ایشون درخیالش طلایه دار سر زمینه یکی دو قدم به جلو برداشت، . با یه نیگاه به عقب .
گفت : خوب بیایید دیگه !
خانم گل خندید
تومی خواستی سپربرادرا بشی !
برو بشو! برادرا منتظرند.
خانم دانشجو دوآتیشه که خودش رو تنها می دید برگشت سرجاش و دیگه هیچی نگفت . دانشجوی یه مملکت که ندونه تحصّن یعنی چی ؟ وای به بیسوادش .................. چرا ما حد و حدود ها رو رعایت نمی کنیم . اگه زرنگ نباشیم ماهم می شیم فلسطین پس قبل از نجات فلسطین باید به فکر حفظ ایران از توطئه اجانب و حفط آرمانهای اسلامیمون باشیم . متاسفانه !!!!!!!!!!!!!!! ایران همیشه چوب تند روی یه مشت ایرانی به اصطلاح وطن دوست رو خورده . ایرانیانی که ناخواسته مملکت رو به نابودی کشیدند. باید باعقل و منطق و با شعور اسلامی پای در راه نهاد نه با هیاهو و جنگ و جدل . خانم گل در حالی که آهی از ته دل می کشید با خودش گفت : .................................. ................. نظر بذارید |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیستم دی 1387ساعت 11:23 توسط مینا |
|
سر بر آستانت مي نهم و ديدگان ناقابلم را باخون دل مي شويم وبا فريادي خاموش ندا مي دهم كه يا حسين!هنوز يزيديان دستانشان ز خون حسينيان رنگين است. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه هجدهم دی 1387ساعت 0:22 توسط مینا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
مشنو از نی,نی حصیری بینواست
بشنو از دل , دل حریم کبریاست نی چو سوزدخاک و خاکستر شود دل چو سوزد خانه ی دلبر شود بایک دنیا لبخند دستای سلام ومی ذارم توی دستای شما تا که بتونم سر حرف و باز کنم وگفته ها, شنیده ها, درد دلا , خاطرات وتخیلات دل نشینم و به نگارش در بیارم . شاید روزی این افتخار نصیبم بشه که شما خواننده ی خوب نوشته هام باشید.شما که چون گلی در باغستان زندگی من می شکفیدوبا شکفتنتون رخت امید وبه تن من می کنید. خلاصه اینکه از آغاز وبلاکم سری داستانهایی رو به نگارش در آوردم , بنام: هزار و یک شب با خانم گل . شخصیت رویایی وتخیلی خانم گل شما رو به دنیایی می بره که باور وخیال اون وبنا می کنه وگاه واقعیات تلختر اززهر رو به شیرینی بیان می کنه ویا اینکه یک قدم کوتاه یا بلند به عقب برمی داره وخاطرات تلخ وشیرین زندگیش و به تصویر می کشه. اما شخصیت عینی خانم گل شما رو به دنیای کوچیک وملموسش می بره : مینا ,اسم ادبی خانم گل , معلم, فارق التحصیل از: ..................ووو باانتقادهای خوب و سازنده مشوق راهم باشید ومن و راهنمایی کنید تا از سنگلاخ بگذرم و به چمنزار برسم. وخانم گل با تمام خلوص و عشقی که تو سینه داره میگه : دست خوبت را به دست من بده دستهای ما پل پیوند ماست و این رو باور داشته باشید که : بشنوید ای دوستان این داستان خود حقیقت نقد حال ماست آن |
| پیوندهای روزانه |
|
صدای قاصدک آرشیو پیوندهای روزانه |
|
RSS
|