تبليغاتX
بشنو از دل
هزارویک شب با خانم گل
Homer British Museum.jpg
+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم آبان 1389ساعت 20:38  توسط مینا  | 

تو نیستی که ببینی

چگونه عطر تو در عمق لحظه ها جاری است
چگونه عکس تو در برق شیشه ها پیداست
چگونه جای تو در جان زندگی سبز است
هنوز پنجره باز است
تو از بلندی ایوان به باغ می نگری
درخت ها و چمن ها و شمعدانی ها
به آن ترنم شیرین به آن تبسم مهر
به آن نگاه پر از آفتاب می نگرند
تمام گنجشکان.........که درنبودن تو
مرا به باد ملامت گرفته اند
ترا به نام صدا می کنند
هنوز نقش ترا از فراز گنبد کاج
کنار باغچه...زیر درختها... لب حوض....
درون آینه پاک آب می نگرند
تو نیستی که ببینی
چگونه پیچیده است
طنین شعر تو...نگاه تو.... درترانه من
تو نیستی که ببینی.... چگونه می گردد
نسیم روح تو در باغ بی جوانه من
چه نیمه شب ها.. کز پاره های ابر سپید
به روی لوح سپهر
ترا چنانکه دلم خواسته است ساخته ام
چه نیمه شب ها.... وقتی که ابر بازیگر
هزار چهره به هر لحظه می کند تصویر
به چشم همزدنی
میان آن همه صورت... ترا شناخته ام
به خواب می ماند...تنها به خواب می ماند
چراغ ، آینه ، دیوار بی تو غمگینند
تو نیستی که ببینی
چگونه با دیوار
به مهربانی یک دوست از تو می گویم
تو نیستی که ببینی چگونه از دیوار...
جواب می شنوم
تو نیستی که ببینی چگونه دور از تو
به روی هرچه دراین خانه ست
غبار سربی اندوه بال گسترده است
تو نیستی که ببینی دل رمیده من
بجز تو یاد همه چیز را رهاکرده است
غروب های غریب.....در این رواق نیاز
پرنده ساکت و غمگین...ستاره بیمار است
دو چشم خسته من...در این امید عبث
دو شمعِ سوخته جانِ همیشه بیدار است
تو نیستی که ببینی

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم مهر 1389ساعت 18:31  توسط مینا  | 

 

 

  بی تو طوفــــــــــانزده ی دشـــت جنونم

                                     صید افـتاده به خــونم

                   تو چسان میگذری غافل از اندوه درونم

                                                      +   

                   بی من از کــوچه گـذر کردی و رفـــتی

                   بی من از شهر ســــفر کردی و رفـــتی

                قطـره ای اشـک درخشید به چشمان سیاهم

                   تا خَــم کوچه به دنبال تو لغزید نگاهـــم

                                     تو ندیدی٫٫٫٫٫٫٫٫

                نِگهـَـت هـــیچ  نیفتاد به راهی که گذشــتی

                                                      +

                                    چون در خانه ببستم

                                    دگر از پـای نشسـتم

                      گـوییا زلـــــــــــــــزله آمــــــــــــــــد

                      گـوییا خانه فرو ریخت ســــــــر من

                                                      +

               بی تو من در همــــــه ی شــــهر غــــــریبم

              بی تو کس نشنود از این دل بشکسته صدایی

                 بر نخیزد دگر از مرغک پر بسـته نوایی

                                 تو همـــــه بود و نبودی

                                 تو همه شعر و سرودی

              چه گریزی ز بر من؟ که ز کویت نگـریزم

              گر بمـــیرم ز غـم دل، به تو هرگز نستیزم

                    منو یک لحظه جدایی؟ نتوانم نتوانم

بـی تـو مــن زنــــده نمانم

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم مهر 1389ساعت 18:9  توسط مینا  | 

 داستان اول

مرد جواني در آرزوي ازدواج با دختر کشاورزي بود.

کشاورز گفت برو در آن قطعه زمين بايست. من سه گاو نر را آزاد مي کنم اگر توانستي

دم يکي از اين گاو نرها را بگيري من دخترم را به تو خواهم داد.


مرد قبول کرد. در طويله اولي که بزرگترين بود باز شد . باور کردني نبود بزرگترين

و خشمگين ترين گاوي که در تمام عمرش ديده بود. گاو با سم به زمين مي کوبيد

 و به طرف مرد جوان حمله برد. جوان خود را کنار کشيد تا گاو از مرتع گذشت.


دومين در طويله که کوچکتر بود باز شد. گاوي کوچکتر از قبلي که با سرعت حرکت کرد

 .جوان پيش خودش گفت : منطق مي گويد اين را ولش کنم چون گاو بعدي کوچکتر است

 و اين ارزش جنگيدن ندارد.


سومين در طويله هم باز شد و همانطور که فکر ميکرد ضعيفترين و کوچکترين گاوي بود

 که در تمام عمرش ديده بود. پس لبخندي زد و در موقع مناسب روي گاو پريد و دستش

را دراز کرد تا دم گاو را بگيرد...
 


اما.........گاو دم نداشت!!!!


 زندگي پر از ارزشهاي دست يافتني است اما اگر به آنها اجازه رد شدن بدهيم

ممکن است که ديگر هيچ وقت نصيبمان نشود. براي همين

 سعي کن که هميشه اولين شانس را دريابي.

 .............................................................................................................

 داستان دوم

در زمان ها ي گذشته ، پادشاهي تخته سنگ را در وسط جاده قرار داد و براي

 اين كه عكس العمل مردم را ببيند خودش را در جايي مخفي كرد.


بعضي از بازرگانان و نديمان ثروتمند پادشاه بي تفاوت از كنار تخته سنگ مي گذشتند.

 بسياري هم غرولند مي كردند كه اين چه شهري است كه نظم ندارد. حاكم اين

 شهر عجب مرد بي عرضه اي است و ...


با وجود اين هيچ كس تخته سنگ را از وسط بر نمي داشت.


نزديك غروب، يك روستايي كه پشتش بار ميوه و سبزيجات بود ، نزديك سنگ شد.

 بارهايش را زمين گذاشت و با هر زحمتي بود تخته سنگ را از وسط جاده برداشت

و آن را كناري قرار داد.


ناگهان كيسه اي را ديد كه زير تخته سنگ قرار داده شده بود ، كيسه را باز كرد

و داخل آن سكه هاي طلا و يك يادداشت پيدا كرد.


پادشاه در ان يادداشت نوشته بود :


"هر سد و مانعي مي تواند شانسي براي تغيير زندگي انسان باشد."

+ نوشته شده در  جمعه ششم آذر 1388ساعت 14:25  توسط مینا  | 

مرد ، دوباره آمد همانجای قدیمی
روی پله های بانک ، توی فرو رفتگی دیوار
یک جایی شبیه دل خودش ،
کارتن را انداخت روی زمین ، دراز کشید ،
کفشهایش را گذاشت زیر سرش ، کیسه را کشید روی تنش ،
دستهایش را مچاله کرد لای پاهایش ،
خیابان ساکت بود ،
فکرش را برد آن دورها ، کبریت های خاطرش را یکی یکی آتش زد
در پس کورسوی نور شعله های نیمه جان ، خنده ها را میدید و صورت ها را
صورتها مات بود و خنده ها پررنگ ،
هوا سرد بود ، دستهایش سرد تر ،
مچاله تر شد ، باید زودتر خوابش میبرد
صدای گام هایی آمد و .. رفت ،
مرد با خودش فکر کرد ، خوب است که کسی از حال دلش خبر ندارد ،
خنده ای تلخ ماسید روی لبهایش ،
اگر کسی می فهمید او هم دلی دارد خیلی بد میشد ، شاید مسخره اش می کردند ،
مرد غرور داشت هنوز ، و عشق هم داشت ،
معشوقه هم داشت ، فاطمه ، دختری که آن روزهای دور به مرد می خندید ،
به روزی فکر کرد که از فاطمه خداحافظی کرده بود برای آمدن به شهر ،
گفته بود : - بر میگردم با هم عروسی می کنیم فاطی ، دست پر میام ...
فاطمه باز هم خندیده بود ،
آمد شهر ، سه ماه کارگری کرد ،
برایش خبر آوردند فاطمه خواستگار زیاد دارد ، خواستگار شهری ، خواستگار پولدار ،
تصویر فاطمه آمد توی ذهنش ، فاطمه دیگر نمی خندید ،
آگهی روی دیورا را که دید تصمیمش را گرفت ،
رفت بیمارستان ، کلیه اش را داد و پولش را گرفت ،
مثل فروختن یک دانه سیب بود ،
حساب کرد ، پولش بد نبود ، بس بود برای یک عروسی و یک شب شام و شروع یک کاسبی ،
پیغام داد به فاطمه بگویند دارد برمیگردد
یک گردنبند بدلی هم خرید ، پولش به اصلش نمی رسید ،
پولها را گذاشت توی بقچه ، شب تا صبح خوابش نبرد ،
صبح توی اتوبوس بود ، کنارش یک مرد جوان نشست ،
- داداش سیگار داری؟
سیگاری نبود ، جوان اخم کرد ،
نیمه های راه خوابش برد ، خواب میدید فاطمه می خندد ، خودش می خندد ، توی یک خانه یک اتاقه و گرم
چشم باز کرد ، کسی کنارش نبود ، بقچه پولش هم نبود ، سرش گیج رفت ، پاشد :
- پولام .. پولاااام ،
صدای مبهم دلسوزی می آمد ،
- بیچاره ،
- پولات چقد بود ؟
- حواست کجاست عمو ؟
پیاده شد ، اشکش نمی آمد ، بغض خفه اش می کرد ، نشست کنار جاده ، از ته دل فریاد کشید ،
جای بخیه های روی کمرش سوخت ،
برگشت شهر ، یکهفته از این کلانتری به آن پاسگاه ،
بیهوده و بی سرانجام ، کمرش شکست ،
دل برید ،
با خودش میگفت کاشکی دل هم فروشی بود ،
...
- پاشو داداش ، پاشو اینجا که جای خواب نیس ...
چشمهاشو باز کرد ،
صبح شده بود ،
تنش خشک شده بود ،
خودشو کشید کنار پله ها و کارتن رو جمع کرد ،
در بانک باز شد ،
حال پا شدن نداشت ،
آدم ها می آمدند و می رفتند ،
- داداش آتیش داری؟
صدا آشنا بود ، برگشت ،
خودش بود ، جوان توی اتوبوس وسط پیاده رو ایستاده بود ،
چشم ها قلاب شد به هم ،
فرصت فکر کردن نداشت ،
با همه نیرویی که داشت خودشو پرتاب کرد به سمت جوان دزد ،
- آی دزد ، آیییییی دزد ، پولامو بده ، نامرد خدانشناس ... آی مردم ...
جوان شناختش ،
- ولم کن مرتیکه گدا ، کدوم پولا ، ولم کن آشغال ...
پهلوی چپش داغ شد ، سوخت ، درست جای بخیه ها ، دوباره سوخت ، و دوباره ....
افتاد روی زمین ،
جوان دزد فرار کرد ،
- آییی یی یییییی
مردم تازه جمع شده بودند برای تماشا،
دستش را دراز کرد به سمت جوان که دور و دور تر میشد ،
- بگیریتش .. پو . ل .. ام
صدایش ضعیف بود ،
صدای مبهم دلسوزی می آمد ،
- چاقو خورده ...
- برین کنار .. دس بهش نزنین ...
- گداس؟
- چه خونی ازش میره ...
دستش را گذاشت جای خالیه کلیه اش
دستش داغ شد
چاقوی خونی افتاده بود روی زمین ،
سرش گیج رفت ،
چشمهایش را بست و ... بست .
نه تصویر فاطمه را دید نه صدای آدم ها را شنید ،
همه جا تاریک بود ... تاریک .
.........
همه زندگی اش یک خبر شد توی روزنامه :
- یک کارتن خواب در اثر ضربات متعدد چاقو مرد .
همین ،
هیچ آدمی از حال دل آدم دیگری خبر ندارد ،
نه کسی فهمید مرد که بود ، نه کسی فهمید فاطمه چه شد
مثل خط خطی روی کاغذ سیاه می ماند زندگی ،
بالاتر از سیاهی که رنگی نیست ،
انگار تقدیرش همین بود که بیاید و کلیه اش را بفروشد به یک آدم دیگر ،
شاید فاطمه هم مرده باشد ،
شاید آن دنیا یک خانه یک اتاقه گرم گیرشان بیاید و مثل آدم زندگی کنند ،
کسی چه میداند ؟!
کسی چه رغبتی دارد که بداند ؟
زندگی با ندانستن ها شیرین تر می شود ،
قصه آدم ها ، مثل لالایی نیست
قصه آدم ها ، قصیده غصه هاست .

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم شهریور 1388ساعت 11:48  توسط مینا  | 


تصویر

 ادبیات چیست ؟

زبان و ادبیات جلوه گاه اندیشه ، آرمان ، فرهنگ و تجارب و روحیات یک جامعه است . انسان ها در گذر زمان از زبان برای

انتقال پیام ها ، عواطف و اندیشه های خویش بهره جسته اند و از ادبیات که زبان برتر است به عنو ان ابزاری در انتقال

بهتر ، بایسته تر و مؤثرتر اندیشه خود استفاده کرده اند . ادبیات ، در تلطیف احساسات ، پرورش ذوق و ماندگار کردن

ارزش ها و اندیشه ها سهمی بزرگ و عمده بر دوش داشته است . به همین دلیل هر اندیشه ای که در قالب مناسب

خویش ریخته شود پایا و مانا خواهد بود .

زبان و ادب فارسی ، زبان دوم عالم اسلام و زبان اول عالم تشیع ، عامل وحدت ملی و پل انتقال مواریث ارجمند

فرهنگی از نسل های گذشته به امروز و از امروز به آینده است . به همین دلیل مضامین پر شور عرفانی ، حکمی ،

فلسفی ، اخلاقی و هنری در زبان و ادب فارسی چشمگیر و چشم نواز است .

شعر چیست ؟


بحث از چیستی شعر، بحث دشوار و به اعتباری غیر ممکن می باشد چراکه تا کنون که به اندازهء عمر آدمی- که از پیدایش شعر می گذرد- تعریف جامع و مانعی از آن صورت نگرفته است برای همین تعدادی آمده اند بسیاری از آثاری را که به زعم سر ایندگان آن، شعر محسوب می شده اند، از قلمرو شعر بیرون ساخته اند، و برخی بر عکس؛ آثاری را که سرایندگان آن، آنها را در قالب نثر ارائه داده اند، شعر به شمار آورده اند؛ و بعضی هم تفکیک مرز شعر و نثر را کار نادرست خوانده اند.
رضا براهنی در کتاب "طلا در مس" می نویسد:



تصویر

"تعریف شعر کار بسیار مشکلی است، اصولاً یکی از مشکل ترین کارها در این زمینه است، شاید بشود گفت که شعر تعریف ناپذیر ترین چیزی است که وجود دارد."
بدین ترتیب نمی توان یک تعریف خاص را از شعر ارائه نمود اما برای شناخت نظرات نویسندگان گذشته و حال و تفاوت های موجود میان تعابیر شان، چند تعریف از آنها را در اینجا نقل می کنیم:
شمس قیس رازی در "المعجم فی معایر اشعار العجم" می نویسد:
"شعر سخنی است اندیشیده، مرتب، معنوی، موزون، متکرر، متساوی، حروف آخرین آن به یکدیگر ماننده."
این تعریف به چهار عنصر
اندیشه، وزن، قافیه، زبان نظارت دارد.
دکتر
محمد رضاشفیعی کدکنی از کتاب شفای ابن سینا بلخی فصل پنجم مقاله پنجم چنین نقل می کند:
"شعر کلامی است مخیل، ترکیب شده از اقوالی دارای ایقاعاتی که در وزن متفق، و متساوی و متکرر باشند و حروف خواتیم آن متشابه باشند.»
اما خود وی (دکترکدکنی) نظر دیگری دارد و می نویسد:
"شعر حادثه ای است که در زبان روی می دهد و در حقیقت، گویندهء شعر با شعر خود، عملی در زبان انجام می دهد که خواننده، میان زبان شعری او، و زبانی روزمره و عادی تمایزی احساس می کند."
در جای دیگر می نویسد:
"شعر گره خوردگی عاطفه و تخیل است که در زبان آهنگین شکل گرفته باشد."

رضا براهنی با توجه به عناصر مختلف شعر، تعبیرهای گوناگونی از آن ارائه داده است:
- "شعر، جاودانگی یافتن استنباط احساس انسان است از یک لحظه از زمان گذرا، در جامهء واژه ها،."
- «شعر زاییده بروز حالت ذهنی است برای انسان در محیطی از طبیعت.»
- "شعر فشرده ترین ساخت کلامی است".
- شعر یک واقعهء ناگهانی است، از سکوت بیرون می آید و به سکوت بر می گردد

براهنی پا را از این هم فراتر نهاده، هر ایجادی را شعر نامیده است:
"گفتن، آنهم به قصد ایجاد چیزی، شعر سرودن است."
یا می نویسد:
"انسان اولیه که نخستین شاعر نیز بود، الهی ترین خصوصیت خود- قدرت نامیدن و شعر گفتن- را آنچنان مقدس پنداشته که آن را به خدا نسبت داده است."
در این موردنظرات فراوانی مطرح گردیده است. اگر بخواهیم آنها را دسته بندی کنیم به دو دسته کلی می رسیم:
یکی آنکه با تعریف شعر مخالفت دارد و آن را به دلیل پهنای وجودی آن غیر ممکن ویا محال می شمارد.
دیگر آنکه شعر را با عناصر و خصایص آن تعریف نموده است.
گروه دوم خود بر سر اینکه کدام خصوصیات، ذاتی و کدام عرضی اند؟ اختلاف نظر پیدا نموده اند. مثلاً برخی، وزن، قافیه، خیال، اندیشه را از عناصر ذاتی شعر به حساب آورده اند و تعریف شعر را بر آن استوار ساخته اند.
برخی دیگر، وزن به معنای
عروضی آن را از عوارض شعر محسوب نموده، "منطق شعری" و یا "بیان برتر" را عامل مؤثر در ساخت شعر دانسته اند.
گروهی بر
عنصر خیال تکیه کرده و آن را موجب تفکیک شعر از نظم بر شمرده اند.
و دسته ای هم زبان را باعث عمدهء جدایی شعر از نثر تلقی نموده اند.

تفاوت های شعر ونثر:

شعر و نثر هر دو از حروف و کلمه ساخته می شوند. به هر دو، کلام اطلاق می شود. در این جهت از همدیگر فرق نمی کنند. آنچه آنها را از هم جدا می سازند این عوامل است:

    • 1- هر کلامی که از وزن عروضی "متساوی" و متکرر" و قافیهء واحد برخوردار باشد، آن کلام شعر است نه نثر.

"خواجه نصیر" در اساس الاقتباس می نویسد:"نظر منطقی خاص است به تخییل و وزن را از آن جهت اعتبار کند که وجهی اقتضای تخییل کند، پس شعر در عرف منطقی کلام مخیل است و در عرف متأخران، کلام موزون مقفی"
البته این معیار، به اشعار کلاسیک اختصاص دارد، وگرنه،
شعر نو نه وزن دارد و نه قافیه اما به آن، شعر اطلاق می گردد. پس اینکه وزن و قافیه را به عنوان معیار تعیین کردیم، فقط در جهت اثباتی آن می باشد یعنی هر کلامی که وزن (متساوی و متکرر) و قافیه داشته باشد، شعر است. اینگونه نیست که اگر نداشته باشد نثر است.

    • 2- شعر مبتنی بر پایه های مشخص است. این پایه ها شعر را قوام بخشیده اند. خارج شدن از آن ممکن است، ساختمان آن را زیان و خطر برساند اما نثر اینگونه نمی باشد. شعر، مختص به اهل خود است. چنانچه در تعریف براهنی از شعر ذکر شد که ؛

"شعر یک واقعه ناگهانی است، از سکوت بیرون می آید و با سکوت بر می گردد."
یعنی شعر طوری است که وقتی شاعری شعرش را می سراید، کس دیگر نمی تواند آن را ادامه دهد.

    • 3-در نثر هدف رساندن پیام است به مخاطب؛ لیکن در شعر هدف تنها انتقال نیست، تأثیر و لذت نیز جزء هدف است.

بر این اساس، نثر از پیچیدگی های کمتری برخوردار است و مخاطب زودتر به پیام آن می رسد ولی در شعر، مخاطب تلاش می کند که در عین بدست آوردن پیام، از آن لذت ببرد. برای این منظور مجبور است آن را در لفافهء زیبایی پیچانده تحویل مخاطب دهد.

    • 4- نوعی از نثر هست که در آن از صنایع بدیع و بیان زیادتر از معمول استفاده می شود. این نوع نثر را نثر ادبی می خوانند. به دلیل وجود صنایع، تأثیرات آن، افزون از نثر معمول می باشد. چیزی که این نوع نثر را از شعر باز می شناساند، نوع کششی که قدرت تأثیر گذاری شعر را افزایش می بخشد.
    • 5- در نثر نویسنده مجبور نیست از صنایع بدیع و بیان استفاده نماید اما در شعر، شاعر ناچار است کلام خود را با تصویر درهم آمیزد. چرا که هدف شاعر متفاوت از هدف یک نویسنده است. بدین لحاظ "خیال" را از عنصر اساسی در شعر برشمرده اند.
    • 6-دست نویسنده در نثر باز است. می تواند از کلمات راحت تر استفاده کند ولی در شعر اینگونه نیست. شاعر نمی تواند از هر نوع کلمه استفاده کند. هر کلمه نمی تواند پیام شاعر را منتقل کند. خیلی از کلمات است که با ساخت زبان شعر نمی خواند . بسیاری از واژه ها نمی توانند حامل تمام معنایی باشند که شاعر آنها را قصد کرده است. از این جهت واژه هایی را بر می گزیند که بتوانند بار مفهومی خاصی را بر دوش بکشند
    • 7- نثر تابع قوانین دستوری است. هر کلمه جای مشخص خود را دارد.. اما در شعر، شاعر ملزم نیست که تابع َدستور باشد. شاعر با درهم ریختن شکلدستوری کلام، به آن، صورت شعری بخشیده است.
    • 10- نثر اغلب در بعد خاصی و در زمانه ی معینی شکل می گیرد از این جهت همیشه با "تاریخ خود" همراه است. شکل خود را در زمان و جهت خاصی آشکار می سازد؛ ولی شعر با "تاریخ خود" حرف نمی زند. از مقولهء خاصی صحبت نمی کند و در زمانهء معینی به گردش نمی افتد بلکه از تمام مقوله های علمی، تاریخی، اجتماعی و ... گفتگو می کند و در تمام زمانه ها سفر می نماید. برای شعر نمی توان تاریخی را مشخص ساخت و بعد خاصی را تعیین نمود.
    • 11- نثر هم یک زبان است شعر هم یک زبان، لیکن شعر زبانی است که از حدود زبان نثر گذشته به زبان مستقلی دست پیداکرده است.. به عبارت دیگر شعر ساخت عمقی زبان است و نثر ساخت ظاهری زبان. در نثر، نویسنده، به رعایت نمودن قوانین دستوری اکتفا می کند در حالیکه شاعر می کوشد تا با شکستن بنیان دستور و آمیختن شکل و محتوا، شعر را از سطح به عمق هدایت نماید.
+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم مرداد 1388ساعت 14:1  توسط مینا  | 

 فرق بین مدیران و مهندسین

 مردی که سوار بر بالن در حال حرکت بود ناگهان به یاد آورد قرار

 مهمّی دارد؛ ارتفاعش را کم کرد و از مردی که روی زمین بود

پرسید:


“ببخشید آقا ؛ من قرار مهمّی دارم ، ممکنه به من بگویید کجا هستم

 تا ببینم   به موقع به قرارم می رسم یا نه؟”


“  مرد روی زمین : “بله، شما در ارتفاع حدودا ً ۶ متری درطول

جغرافیایی “۱٨’۲۴ ﹾ ۸۷ و عرض جغرافیایی “۴۱’۲۱ ﹾ۳۷ هستید.


مرد بالن سوار : ” شما باید مهندس باشید.”


مرد روی زمین : “بله، از کجا فهمیدید؟؟”


مرد بالن سوار : ” چون اطلاعاتی که شما به من دادید اگر چه کاملا ً

دقیق بود به درد من نمی خورد و من هنوز نمی دانم کجا هستم و

به موقع به قرارم می رسم یا نه؟”


مرد روی زمین : ” شما باید مدیر باشید. ”


مرد بالن سوار : ” بله، از کجا فهمیدید؟؟؟”


مرد روی زمین : ” چون شما نمی دانید کجا هستید و به کجا

 میخواهید بروید. قولی داده اید و نمی دانید چگونه به آن عمل کنید

و انتظار دارید مسئولیت آن را دیگران بپذیرند.


واقعیت این است که شما هنوز در موقعیت قبلی  هستید ؛ هر چند

 ممکن است من در بیان موقعیت شما چند میلیمتر خطا داشته

باشم!”

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم خرداد 1388ساعت 13:57  توسط مینا  | 

 

خانم گل خدا کنارت نشسته

 اون روزم مثل همیشه وارد  مدرسه شدم با یه صبح بخیر  عالی و

حال و احوال کردن با همکارا،  برگه  های امتحانی ماهانه رو از دفتر

 گرفتم و به کلاس رفتم  برگه ها بین بچه ها توزیع شد .

 همه چی سر جاش بود . منم مثل همیشه   که پشتم رو به بچه ها

 می کردم و می نشستم  آماده نشستن شدم درحالی که زیر لب

 تکه کلمم رو زمزمه  می کردم : << من به تو دروغ نمی گم، پس تو

هم به من دروغ نمی گی . تو رو برگه دوستت نگاه نمی کنی چون

 می دونی خدا کنارت نشسته >> همراه با زمزمه ی  من بچه ها هم

تکرار می کردند : <<من به تو  دروغ نمی گم ، پس تو هم به من دروغ

نمیگی . تو رو برگه دوستت نگاه نمی کنی چون می دونی خدا کنارت

نسشته >>.

 امتحان که تموم شد همه برگه ها رو  جمع کردم و  برای تصحیح بین

خودشون توزیع کردم .  من سوالا رو می خوندم و جواب صحیح رو از

خودشون  می پرسیدم   و با هم برگه ها رو تصحیح می کردیم .

 نمرات رو دادیم برگه های تصحیح شده  به دانش آموزان  برگردانده شد .

موقعی که می خواستم نمرات رو وارد  کنم . مریم درحالی که برگه

امتحانش تو دستش بود و انگار خجالت می کشید به من نگاه کنه 

اومد کنار میزم .

من من کنان گفت :<< خا خا خانم اججازه  ،  نگاش کردم  و گفتم :

بله """"""

گفت :خانم من یه کار بد کردم .

خندیدم و گفتم : تو همیشه کار بد می کنی . منظورت کدوم یکی........

  انگار که دیگه ترسش یا شرمش ریخته بود.

 خندید و گفت : این کارم خیلی بده .

گفتم : خب.......

 گفت: من موقع امتحان دوتا سوال رو بلد نبودم از روی فریده نیگا کردم .

من گفتم :و حالا ..................

گفت : اومدم نمره شو ازم کم کنید .نمی خوام برای یه نمره پیش شما

 و خدا شرمنده باشم .>>

حرفای گنده می زد . انگار بزرگ شده بود .

 یه نگاه محبت آمیز بهش کردم وگفتم :<<من می بخشمت ولی دیگه

تکرار نشه >>.

 از خوشحالی  من رو  بوسید وگفت : <<خدا کنه سال دیگه ام

شمامعلمم باشید>>.

خندیدم وگفتم :<<مگه سال دیگه ام می خوای تقلب کنی .

 در حالی که قهقهه می زد گفت : نه.............>>

 بعد از مدت کوتاهی دوباره اومد دوره میزم و  گفت: خانم !

<<  گفتم :بله !...... 

گفت: شما که من رو بخشیدید،یعنی خدا هم می بخشه >>.

رفتم تو فکر درحالی که زیر لب زمزمه می کردم :<<حتما می بخشه آخه

 اون از منم مهربون تره >>.

  با خودم گفتم :یعنی واقعا خدا مارو می بخشه ؟

بعد خودم آروم به خودم می گفتم :

دیونه اگه نبخشه  که خدا نمی شه.

رحمان نمی شه .

رحیم نمی شه .

کریم نمی شه .

جلا ل نمی شه ....................................

 

 

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم اردیبهشت 1388ساعت 15:50  توسط مینا  | 

                      

                            زاده ۱۹ مهر سال ۱۳۱۸ از نویسندگان و شاعران امروز ایران است. تخلص وی در شعر م. سرشک است.

زندگی

كدكن شهرستان تربت حیدریه در استان خرادکتر محمدرضا شفیعی کدکنی در سال ۱۳۱۸

دربخش سان رضوی، چشم به جهان گشود. شفیعی کدکنی دوره‌های دبستان و دبیرستان را

در مشهد گذراند، و چندی‌ نیز به‌ فراگیری‌ زبان‌ و ادبیات‌ عرب, فقه،‌ کلام‌ و اصول‌ سپری کرد. او

 مدرک کارشناسی خود را در رشتهٔ زبان و ادبیات پارسی از دانشگاه فردوسی و مدرک دکتری

 را نیز در همین رشته از دانشگاه تهران گرفت. او اکنون استاد ادبیات دانشگاه تهران است. او

از جمله دوستان نزدیک مهدی اخوان ثالث شاعر خراسانی به شمار می رود و دلبستگی خود

 را به اشعار وی پنهان نمی کرد.

کتاب ها واشعار

وی سرودن شعر را از جوانی به شیوه کلاسیک آغاز کرد. ولی پس از چندی به سوی سبک نو مشهور به نیما یوشیج روی آورد .او با نوشتن در کوچه باغ های نیشابور به نام‌آوری رسید. آثار شفیعی را می‌توان به دو گروه انتقادی و مجموعه اشعار خود وی تقسیم کرد. آثار انتقادی این نویسنده، شامل تصحیح آثار کلاسیک فارسی و نگارش مقالاتی در حوزه نظریه ادبی می‌شود، که بخشی از آن‌ها در زیر آورده شده‌اند. در میان آثار نظری شفیعی کدکنی کتاب موسیقی شعر جایگاهی ویژه دارد و در میان مجموعه اشعار در کوچه باغ‌های نشابور آوازه بیشتری دارد.

بررسی آثار

شفیعی کدکنی را باید در زمره شاعران اجتماعی بدانیم. او در اشعار خود تصویری از جامعه ایرانی در دهه ی ۴۰ و ۵۰ خورشیدی را بازتاب می دهد، و با رمز و کنایه آن دوران را به خواننده می نمایاند. دلبستگی و گرایش فراوان به آیین وفرهنگ اسلامی و بخصوص خراسان نشان می دهد.

نمونه اشعار

  • شعر سفر به خیر که از مجموعه در کوچه باغ‌های نیشابور گزیده شده است:
    • « به کجا چنین شتابان؟» / گون از نسیم پرسید
    • « دل من گرفته زاین جا / هوس سفر نداری / زغبار این بیابان؟»
    • « همه آرزویم اما / چه کنم که بسته پایم.»
    • « به کجا چنین شتابان؟ »
    • « به هر آن کجا که باشد، به جز این سرا، سرایم »
    • « سفرت به خیر اما تو و دوستی، خدا را / چو از این کویر وحشت به سلامتی گذشتی، / به شکوفه ها، به باران، / برسان سلام ما را».

 کتاب شناسی

مجموعه اشعار

  1. شبخوانی
  2. زمزمه‌ها
  3. از زبان برگ
  4. درکوچه باغ های نیشابور
  5. هزاره‌ دوم‌ آهوی‌ کوهی
  6. از بودن‌ و سرودن
  7. مثل درخت‌ در شب‌ باران
  8. بوی جوی مولیان

 آثار نظری و انتقادی و تصحیح و ترجمه

  1. صور خیال در شعر فارسی
  2. موسیقی شعر
  3. تصحیح اسرارالتوحید نوشتهٔ محمد بن منور
  4. تصحیح تاریخ نیشابور نوشتهٔ حاکم نیشابوری
  5. تصحیح آثار عطار نیشابوری
    1. تصحیح مختارنامه
    2. تصحیح مصیبت نامه
    3. تصحیح منطق‌الطیر
    4. تصحیح اسرارنامه
    5. تصحیح دیوان عطار
    6. تصحیح تذکره الاولیاء (هنوز به چاپ نرسیده است)

                 تصحیح آفرینش و تاریخ در دو جلد

 
+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم فروردین 1388ساعت 22:2  توسط مینا  | 

خانم گل و یه عالمه احساس

خانم گل  در خونه ی  سکوت  خیمه  زده  ومات ومبهوت همه جا رو زیر نظر داشت. از خودش می پرسه ؟

خانم گل  تو دیگه چرا ؟

 تو و سکوت ؟

 ولی جوابی برا سؤالش پیدا نمی کنه.

اینم می ره تو گنجه سؤالای بی جواب .

یه دفعه یه در باز میشه ، یه در که می تونه خانم گل رو از این حیرونی در بیاره ،لااقل خانم گل اینجوری فکر می کنه که جواب تمام سؤالاش از در اومد بیرون .

ولی نه اونجوری که خانم گل فکر می کرد نبود ، انگاری این جواب سؤالای خودشم نمی دونه .

 خانم  آهی می کشه و به انتظار میشینه .

چقدر سخته !

ولی میشینه !

هنوز تازه وارد خونه ی انتظار شده بود که خواب میادواون و مهمون می کنه ،

 چه خواب شیرینی !

 انگاری تا حالا اصلا مزه خواب و نچشیده !

خواب دستای پر از امید خانم گل رو می گیره و با خودش به دور  دورا میبره، توی یه چمنزار قشنگ اون رو با یه اسب چموش  رها می کنه.

خانم گل به طرف اسب  می ره  میخواد سواری کنه ولی پاهای اسب بلنده و خانم گل بدون کمک نمی تونه سوار بشه، ابصار اسب رو می گیره و به راه می افته توی راه با اسبش حرف می زنه ،

 میگه : خدا من و خیلی دوست داره .

 میگه: خدا همیشه با نگاهش من رو  دنبال می کنه .

میگه: دلم می خواد یه روز سربزارم شونه ی خدا و های های گریه کنم اونقدر که زمین پر بشه از اشکای من و خونه ی خیلیا رو خراب کنه  ....................

وبعد سکوت میکنه !

یه سکوت تلخ تمام دشت رو پر میکنه !

یه دفعه اسب با یه شیحه خانم گل رو به خودش می یاره.

خانم گل میگه چرا اینکار رو کردی؟ داشتم حرفای خدا رو میشنیدم .

می دونی چی می گفت ؟

خدا می گفت :

 ولی نه !

  گفت : حرفام رو تو دلت نگه دار

می ترسم اگه به تو بگم تو به اسبای دیگه بگی ، بعد آدما موقع پچ پچ کردن اسبا  این حرفا رو بشنوند ، اونوقت قدرت درکش رو نداشته باشند ، بعد فکر کنند من دیونه شدم .

آره !

اگه خدا گفته تو دلت نگه دار حتماً یه چیزی می دونسته پس  باید نگه دارم .........

خانم گل همینجور که  می رفت سکوت دلش رو می شکست ،انگاری اسبشم  بدش نمی اومد حرفای دل  خانم گل رو بشنو.

 قبای خستگی رو شونه هاش سنگینی می کرد   باید اون رو یه جایی پیاده کنه .یه زمین پر چمن  جون میده برا ی یه خواب کوتاه .

 سرش روگذاشت  بین دوتا پای اسبش و به خواب رفت، اسبشم در حالی که خانم گل رو بو می کرد، مثل محافظ بالای سرش ایستاده بود .

خانم گل تو خواب داشت خواب می دید که کنار یه دریای قشنگ داره اسبش رو قشو میکنه و صدای خندش آسمون دلش  رو روشن می کنه .

آخ دلم !

وای دلم !

این و خانم گل می گفت .

آخه از بس خندیده بود  .

 تازه همینجور که داشت  قشو می کرد ومی خندید، غلط میزد روی چمنا ، یه دفعه دستش میخوره به یه بونه خار واز شدت درد از خواب بیدار میشه .

دورو برش رو نیگا میکنه خودش تنهاست  انگاری اسبش نیست .

صدا میزنه .

گریه میکنه .

 ولی فایده ای نداشت اسبش رو دزدیده بودند.

آخه این کار کی می تونه باشه ؟

چرا نتونستند  خنده  رو رو لب خانم گل ببینند .

طفلک خانم گل !

درحالی که زانوی غم بغل گرفته اشک رو از گونه هاش پاک می کنه  واز خونه ی خواب  میاد بیرون .

 یه نیگای پر معنا به آسمون می کنه ،یه زمزمه زیر لب ...............................

 انگاری داشت خدا رو شکر می کرد

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم اسفند 1387ساعت 19:11  توسط مینا  |