|
هزارویک شب با خانم گل
|
مرد ، دوباره آمد همانجای قدیمی
روی پله های بانک ، توی فرو رفتگی دیوار
یک جایی شبیه دل خودش ،
کارتن را انداخت روی زمین ، دراز کشید ،
کفشهایش را گذاشت زیر سرش ، کیسه را کشید روی تنش ،
دستهایش را مچاله کرد لای پاهایش ،
خیابان ساکت بود ،
فکرش را برد آن دورها ، کبریت های خاطرش را یکی یکی آتش زد
در پس کورسوی نور شعله های نیمه جان ، خنده ها را میدید و صورت ها را
صورتها مات بود و خنده ها پررنگ ،
هوا سرد بود ، دستهایش سرد تر ،
مچاله تر شد ، باید زودتر خوابش میبرد
صدای گام هایی آمد و .. رفت ،
مرد با خودش فکر کرد ، خوب است که کسی از حال دلش خبر ندارد ،
خنده ای تلخ ماسید روی لبهایش ،
اگر کسی می فهمید او هم دلی دارد خیلی بد میشد ، شاید مسخره اش می کردند ،
مرد غرور داشت هنوز ، و عشق هم داشت ،
معشوقه هم داشت ، فاطمه ، دختری که آن روزهای دور به مرد می خندید ،
به روزی فکر کرد که از فاطمه خداحافظی کرده بود برای آمدن به شهر ،
گفته بود : - بر میگردم با هم عروسی می کنیم فاطی ، دست پر میام ...
فاطمه باز هم خندیده بود ،
آمد شهر ، سه ماه کارگری کرد ،
برایش خبر آوردند فاطمه خواستگار زیاد دارد ، خواستگار شهری ، خواستگار پولدار ،
تصویر فاطمه آمد توی ذهنش ، فاطمه دیگر نمی خندید ،
آگهی روی دیورا را که دید تصمیمش را گرفت ،
رفت بیمارستان ، کلیه اش را داد و پولش را گرفت ،
مثل فروختن یک دانه سیب بود ،
حساب کرد ، پولش بد نبود ، بس بود برای یک عروسی و یک شب شام و شروع یک کاسبی ،
پیغام داد به فاطمه بگویند دارد برمیگردد
یک گردنبند بدلی هم خرید ، پولش به اصلش نمی رسید ،
پولها را گذاشت توی بقچه ، شب تا صبح خوابش نبرد ،
صبح توی اتوبوس بود ، کنارش یک مرد جوان نشست ،
- داداش سیگار داری؟
سیگاری نبود ، جوان اخم کرد ،
نیمه های راه خوابش برد ، خواب میدید فاطمه می خندد ، خودش می خندد ، توی یک خانه یک اتاقه و گرم
چشم باز کرد ، کسی کنارش نبود ، بقچه پولش هم نبود ، سرش گیج رفت ، پاشد :
- پولام .. پولاااام ،
صدای مبهم دلسوزی می آمد ،
- بیچاره ،
- پولات چقد بود ؟
- حواست کجاست عمو ؟
پیاده شد ، اشکش نمی آمد ، بغض خفه اش می کرد ، نشست کنار جاده ، از ته دل فریاد کشید ،
جای بخیه های روی کمرش سوخت ،
برگشت شهر ، یکهفته از این کلانتری به آن پاسگاه ،
بیهوده و بی سرانجام ، کمرش شکست ،
دل برید ،
با خودش میگفت کاشکی دل هم فروشی بود ،
...
- پاشو داداش ، پاشو اینجا که جای خواب نیس ...
چشمهاشو باز کرد ،
صبح شده بود ،
تنش خشک شده بود ،
خودشو کشید کنار پله ها و کارتن رو جمع کرد ،
در بانک باز شد ،
حال پا شدن نداشت ،
آدم ها می آمدند و می رفتند ،
- داداش آتیش داری؟
صدا آشنا بود ، برگشت ،
خودش بود ، جوان توی اتوبوس وسط پیاده رو ایستاده بود ،
چشم ها قلاب شد به هم ،
فرصت فکر کردن نداشت ،
با همه نیرویی که داشت خودشو پرتاب کرد به سمت جوان دزد ،
- آی دزد ، آیییییی دزد ، پولامو بده ، نامرد خدانشناس ... آی مردم ...
جوان شناختش ،
- ولم کن مرتیکه گدا ، کدوم پولا ، ولم کن آشغال ...
پهلوی چپش داغ شد ، سوخت ، درست جای بخیه ها ، دوباره سوخت ، و دوباره ....
افتاد روی زمین ،
جوان دزد فرار کرد ،
- آییی یی یییییی
مردم تازه جمع شده بودند برای تماشا،
دستش را دراز کرد به سمت جوان که دور و دور تر میشد ،
- بگیریتش .. پو . ل .. ام
صدایش ضعیف بود ،
صدای مبهم دلسوزی می آمد ،
- چاقو خورده ...
- برین کنار .. دس بهش نزنین ...
- گداس؟
- چه خونی ازش میره ...
دستش را گذاشت جای خالیه کلیه اش
دستش داغ شد
چاقوی خونی افتاده بود روی زمین ،
سرش گیج رفت ،
چشمهایش را بست و ... بست .
نه تصویر فاطمه را دید نه صدای آدم ها را شنید ،
همه جا تاریک بود ... تاریک .
.........
همه زندگی اش یک خبر شد توی روزنامه :
- یک کارتن خواب در اثر ضربات متعدد چاقو مرد .
همین ،
هیچ آدمی از حال دل آدم دیگری خبر ندارد ،
نه کسی فهمید مرد که بود ، نه کسی فهمید فاطمه چه شد
مثل خط خطی روی کاغذ سیاه می ماند زندگی ،
بالاتر از سیاهی که رنگی نیست ،
انگار تقدیرش همین بود که بیاید و کلیه اش را بفروشد به یک آدم دیگر ،
شاید فاطمه هم مرده باشد ،
شاید آن دنیا یک خانه یک اتاقه گرم گیرشان بیاید و مثل آدم زندگی کنند ،
کسی چه میداند ؟!
کسی چه رغبتی دارد که بداند ؟
زندگی با ندانستن ها شیرین تر می شود ،
قصه آدم ها ، مثل لالایی نیست
قصه آدم ها ، قصیده غصه هاست .
|
ادبیات چیست ؟
زبان و ادبیات جلوه گاه اندیشه ، آرمان ، فرهنگ و تجارب و روحیات یک جامعه است . انسان ها در گذر زمان از زبان برای
انتقال پیام ها ، عواطف و اندیشه های خویش بهره جسته اند و از ادبیات که زبان برتر است به عنو ان ابزاری در انتقال
بهتر ، بایسته تر و مؤثرتر اندیشه خود استفاده کرده اند . ادبیات ، در تلطیف احساسات ، پرورش ذوق و ماندگار کردن
ارزش ها و اندیشه ها سهمی بزرگ و عمده بر دوش داشته است . به همین دلیل هر اندیشه ای که در قالب مناسب
خویش ریخته شود پایا و مانا خواهد بود .
زبان و ادب فارسی ، زبان دوم عالم اسلام و زبان اول عالم تشیع ، عامل وحدت ملی و پل انتقال مواریث ارجمند
فرهنگی از نسل های گذشته به امروز و از امروز به آینده است . به همین دلیل مضامین پر شور عرفانی ، حکمی ،
فلسفی ، اخلاقی و هنری در زبان و ادب فارسی چشمگیر و چشم نواز است .
شعر چیست ؟
بحث از چیستی شعر، بحث دشوار و به اعتباری غیر ممکن می باشد چراکه تا کنون که به اندازهء عمر آدمی- که از پیدایش شعر می گذرد- تعریف جامع و مانعی از آن صورت نگرفته است برای همین تعدادی آمده اند بسیاری از آثاری را که به زعم سر ایندگان آن، شعر محسوب می شده اند، از قلمرو شعر بیرون ساخته اند، و برخی بر عکس؛ آثاری را که سرایندگان آن، آنها را در قالب نثر ارائه داده اند، شعر به شمار آورده اند؛ و بعضی هم تفکیک مرز شعر و نثر را کار نادرست خوانده اند.
رضا براهنی در کتاب "طلا در مس" می نویسد:
|
"خواجه نصیر" در اساس الاقتباس می نویسد:"نظر منطقی خاص است به تخییل و وزن را از آن جهت اعتبار کند که وجهی اقتضای تخییل کند، پس شعر در عرف منطقی کلام مخیل است و در عرف متأخران، کلام موزون مقفی"
البته این معیار، به اشعار کلاسیک اختصاص دارد، وگرنه، شعر نو نه وزن دارد و نه قافیه اما به آن، شعر اطلاق می گردد. پس اینکه وزن و قافیه را به عنوان معیار تعیین کردیم، فقط در جهت اثباتی آن می باشد یعنی هر کلامی که وزن (متساوی و متکرر) و قافیه داشته باشد، شعر است. اینگونه نیست که اگر نداشته باشد نثر است.
"شعر یک واقعه ناگهانی است، از سکوت بیرون می آید و با سکوت بر می گردد."
یعنی شعر طوری است که وقتی شاعری شعرش را می سراید، کس دیگر نمی تواند آن را ادامه دهد.
بر این اساس، نثر از پیچیدگی های کمتری برخوردار است و مخاطب زودتر به پیام آن می رسد ولی در شعر، مخاطب تلاش می کند که در عین بدست آوردن پیام، از آن لذت ببرد. برای این منظور مجبور است آن را در لفافهء زیبایی پیچانده تحویل مخاطب دهد.
مردی که سوار بر بالن در حال حرکت بود ناگهان به یاد آورد قرار
مهمّی دارد؛ ارتفاعش را کم کرد و از مردی که روی زمین بود
پرسید:
“ببخشید آقا ؛ من قرار مهمّی دارم ، ممکنه به من بگویید کجا هستم
تا ببینم به موقع به قرارم می رسم یا نه؟”
“ مرد روی زمین : “بله، شما در ارتفاع حدودا ً ۶ متری درطول
جغرافیایی “۱٨’۲۴ ﹾ ۸۷ و عرض جغرافیایی “۴۱’۲۱ ﹾ۳۷ هستید.
مرد بالن سوار : ” شما باید مهندس باشید.”
مرد روی زمین : “بله، از کجا فهمیدید؟؟”
مرد بالن سوار : ” چون اطلاعاتی که شما به من دادید اگر چه کاملا ً
دقیق بود به درد من نمی خورد و من هنوز نمی دانم کجا هستم و
به موقع به قرارم می رسم یا نه؟”
مرد روی زمین : ” شما باید مدیر باشید. ”
مرد بالن سوار : ” بله، از کجا فهمیدید؟؟؟”
مرد روی زمین : ” چون شما نمی دانید کجا هستید و به کجا
میخواهید بروید. قولی داده اید و نمی دانید چگونه به آن عمل کنید
و انتظار دارید مسئولیت آن را دیگران بپذیرند.
واقعیت این است که شما هنوز در موقعیت قبلی هستید ؛ هر چند
ممکن است من در بیان موقعیت شما چند میلیمتر خطا داشته
باشم!”
خانم گل خدا کنارت نشسته
اون روزم مثل همیشه وارد مدرسه شدم با یه صبح بخیر عالی و
حال و احوال کردن با همکارا، برگه های امتحانی ماهانه رو از دفتر
گرفتم و به کلاس رفتم برگه ها بین بچه ها توزیع شد .
همه چی سر جاش بود . منم مثل همیشه که پشتم رو به بچه ها
می کردم و می نشستم آماده نشستن شدم درحالی که زیر لب
تکه کلمم رو زمزمه می کردم : << من به تو دروغ نمی گم، پس تو
هم به من دروغ نمی گی . تو رو برگه دوستت نگاه نمی کنی چون
می دونی خدا کنارت نشسته >> همراه با زمزمه ی من بچه ها هم
تکرار می کردند : <<من به تو دروغ نمی گم ، پس تو هم به من دروغ
نمیگی . تو رو برگه دوستت نگاه نمی کنی چون می دونی خدا کنارت
نسشته >>.
امتحان که تموم شد همه برگه ها رو جمع کردم و برای تصحیح بین
خودشون توزیع کردم . من سوالا رو می خوندم و جواب صحیح رو از
خودشون می پرسیدم و با هم برگه ها رو تصحیح می کردیم .
نمرات رو دادیم برگه های تصحیح شده به دانش آموزان برگردانده شد .
موقعی که می خواستم نمرات رو وارد کنم . مریم درحالی که برگه
امتحانش تو دستش بود و انگار خجالت می کشید به من نگاه کنه
اومد کنار میزم .
من من کنان گفت :<< خا خا خانم اججازه ، نگاش کردم و گفتم :
بله """"""
گفت :خانم من یه کار بد کردم .
خندیدم و گفتم : تو همیشه کار بد می کنی . منظورت کدوم یکی........
انگار که دیگه ترسش یا شرمش ریخته بود.
خندید و گفت : این کارم خیلی بده .
گفتم : خب.......
گفت: من موقع امتحان دوتا سوال رو بلد نبودم از روی فریده نیگا کردم .
من گفتم :و حالا ..................
گفت : اومدم نمره شو ازم کم کنید .نمی خوام برای یه نمره پیش شما
و خدا شرمنده باشم .>>
حرفای گنده می زد . انگار بزرگ شده بود .
یه نگاه محبت آمیز بهش کردم وگفتم :<<من می بخشمت ولی دیگه
تکرار نشه >>.
از خوشحالی من رو بوسید وگفت : <<خدا کنه سال دیگه ام
شمامعلمم باشید>>.
خندیدم وگفتم :<<مگه سال دیگه ام می خوای تقلب کنی .
در حالی که قهقهه می زد گفت : نه.............>>
بعد از مدت کوتاهی دوباره اومد دوره میزم و گفت: خانم !
<< گفتم :بله !......
گفت: شما که من رو بخشیدید،یعنی خدا هم می بخشه >>.
رفتم تو فکر درحالی که زیر لب زمزمه می کردم :<<حتما می بخشه آخه
اون از منم مهربون تره >>.
با خودم گفتم :یعنی واقعا خدا مارو می بخشه ؟
بعد خودم آروم به خودم می گفتم :
دیونه اگه نبخشه که خدا نمی شه.
رحمان نمی شه .
رحیم نمی شه .
کریم نمی شه .
جلا ل نمی شه ....................................
زاده ۱۹ مهر سال ۱۳۱۸ از نویسندگان و شاعران امروز ایران است. تخلص وی در شعر م. سرشک است.
زندگی
وی سرودن شعر را از جوانی به شیوه کلاسیک آغاز کرد. ولی پس از چندی به سوی سبک نو مشهور به نیما یوشیج روی آورد .او با نوشتن در کوچه باغ های نیشابور به نامآوری رسید. آثار شفیعی را میتوان به دو گروه انتقادی و مجموعه اشعار خود وی تقسیم کرد. آثار انتقادی این نویسنده، شامل تصحیح آثار کلاسیک فارسی و نگارش مقالاتی در حوزه نظریه ادبی میشود، که بخشی از آنها در زیر آورده شدهاند. در میان آثار نظری شفیعی کدکنی کتاب موسیقی شعر جایگاهی ویژه دارد و در میان مجموعه اشعار در کوچه باغهای نشابور آوازه بیشتری دارد.
شفیعی کدکنی را باید در زمره شاعران اجتماعی بدانیم. او در اشعار خود تصویری از جامعه ایرانی در دهه ی ۴۰ و ۵۰ خورشیدی را بازتاب می دهد، و با رمز و کنایه آن دوران را به خواننده می نمایاند. دلبستگی و گرایش فراوان به آیین وفرهنگ اسلامی و بخصوص خراسان نشان می دهد.
تصحیح آفرینش و تاریخ در دو جلد
خانم گل در خونه ی سکوت خیمه زده ومات ومبهوت همه جا رو زیر نظر داشت. از خودش می پرسه ؟
خانم گل تو دیگه چرا ؟
تو و سکوت ؟
ولی جوابی برا سؤالش پیدا نمی کنه.
اینم می ره تو گنجه سؤالای بی جواب .
یه دفعه یه در باز میشه ، یه در که می تونه خانم گل رو از این حیرونی در بیاره ،لااقل خانم گل اینجوری فکر می کنه که جواب تمام سؤالاش از در اومد بیرون .
ولی نه اونجوری که خانم گل فکر می کرد نبود ، انگاری این جواب سؤالای خودشم نمی دونه .
خانم آهی می کشه و به انتظار میشینه .
چقدر سخته !
ولی میشینه !
هنوز تازه وارد خونه ی انتظار شده بود که خواب میادواون و مهمون می کنه ،
چه خواب شیرینی !
انگاری تا حالا اصلا مزه خواب و نچشیده !
خواب دستای پر از امید خانم گل رو می گیره و با خودش به دور دورا میبره، توی یه چمنزار قشنگ اون رو با یه اسب چموش رها می کنه.
خانم گل به طرف اسب می ره میخواد سواری کنه ولی پاهای اسب بلنده و خانم گل بدون کمک نمی تونه سوار بشه، ابصار اسب رو می گیره و به راه می افته توی راه با اسبش حرف می زنه ،
میگه : خدا من و خیلی دوست داره .
میگه: خدا همیشه با نگاهش من رو دنبال می کنه .
میگه: دلم می خواد یه روز سربزارم شونه ی خدا و های های گریه کنم اونقدر که زمین پر بشه از اشکای من و خونه ی خیلیا رو خراب کنه ....................
وبعد سکوت میکنه !
یه سکوت تلخ تمام دشت رو پر میکنه !
یه دفعه اسب با یه شیحه خانم گل رو به خودش می یاره.
خانم گل میگه چرا اینکار رو کردی؟ داشتم حرفای خدا رو میشنیدم .
می دونی چی می گفت ؟
خدا می گفت :
ولی نه !
گفت : حرفام رو تو دلت نگه دار
می ترسم اگه به تو بگم تو به اسبای دیگه بگی ، بعد آدما موقع پچ پچ کردن اسبا این حرفا رو بشنوند ، اونوقت قدرت درکش رو نداشته باشند ، بعد فکر کنند من دیونه شدم .
آره !
اگه خدا گفته تو دلت نگه دار حتماً یه چیزی می دونسته پس باید نگه دارم .........
خانم گل همینجور که می رفت سکوت دلش رو می شکست ،انگاری اسبشم بدش نمی اومد حرفای دل خانم گل رو بشنو.
قبای خستگی رو شونه هاش سنگینی می کرد باید اون رو یه جایی پیاده کنه .یه زمین پر چمن جون میده برا ی یه خواب کوتاه .
سرش روگذاشت بین دوتا پای اسبش و به خواب رفت، اسبشم در حالی که خانم گل رو بو می کرد، مثل محافظ بالای سرش ایستاده بود .
خانم گل تو خواب داشت خواب می دید که کنار یه دریای قشنگ داره اسبش رو قشو میکنه و صدای خندش آسمون دلش رو روشن می کنه .
آخ دلم !
وای دلم !
این و خانم گل می گفت .
آخه از بس خندیده بود .
تازه همینجور که داشت قشو می کرد ومی خندید، غلط میزد روی چمنا ، یه دفعه دستش میخوره به یه بونه خار واز شدت درد از خواب بیدار میشه .
دورو برش رو نیگا میکنه خودش تنهاست انگاری اسبش نیست .
صدا میزنه .
گریه میکنه .
ولی فایده ای نداشت اسبش رو دزدیده بودند.
آخه این کار کی می تونه باشه ؟
چرا نتونستند خنده رو رو لب خانم گل ببینند .
طفلک خانم گل !
درحالی که زانوی غم بغل گرفته اشک رو از گونه هاش پاک می کنه واز خونه ی خواب میاد بیرون .
یه نیگای پر معنا به آسمون می کنه ،یه زمزمه زیر لب ...............................
انگاری داشت خدا رو شکر می کرد ![]()
مسلمانان افتخار كنيد : در يك بيمارستان رواني در آلمان كه غير مسلمان هم هستند روزانه 4 ساعت
براي بيماران قرآن پخش مي شود و پزشكان اين بيمارستان معتقدند آزمايشاتشان نشان داده كه
گرچه بيماران معني اين اصوات را نمي فهمند ولي برايشان آرامش بخش است
اونوقت ما از قران فرار ميکنيم يا دنبال تورات و انجيل هستيم.
دوست داشتن از عشق برتر است. عشق تملک معشوق است و دوست داشتن تشنگی محو شدن
در دوست»(دکتر علی شريعتی)
هميشه سبز مي خشكد هميشه ساده مي باز د.
هميشه لشكر اندوه به قلب ساده مي تازد.
من ان سبزم كه رستن را تواخر بردي از يادم
چه ساده هستي خودرا به باد سادگي دادم
به پاس سادگي در عشق درون خود شكستم زود
دريغا سهم من از عشق قفس با حجم كوچك بود
یه مطلب جالب ![]()
تنها کشوری که زنان چند شوهر قانونی دارند ( علمی) از خبر نامه آریایی

تبت تنها كشوري است كه در آنجا بعضي از زنان چند شوهر قانوني دارند و اين كار را به اصطلاح علمي
Polyandry مي نامند از آنجا كه اطمينان داشتيم هيچ چيز در جهان بي دليل نيست مانند هميشه دست به دامن تحقيق زديم تا واقعيت اين كار را درك كنيم ، پس از تحقيق طولاني متوجه شديم تنها دليل اين كار مشكلات اقتصادي است و دو دليل برايمان آوردند .
دليل اول : پدري كه چهار فرزند دارد ، يكباره يك دختر را به عقد چهار پسرش در مي آورد و البته طبق قراردادي كه دارند زن مذبور هر شب يا هر هفته را با يكي از برادران بسر مي برد ، با اين كار اولا پدر اجازه نمي دهد كه اساس خانواده اش گسيخته شود بلكه بالعكس وجود زن واحد سبب اتحاد آنان مي گردد و همه پروانه سان دور يك چراغ پرواز مي كنند ، ثانيا ثروت پدر كه از همه مهمتر است پراكنده نمي شود و به هدر نمي رود
دليل دوم : اگر همان پدر در مدت يكسال چهار دختر را براي چهار فرزندش عقد كند و زنان مذبور جداگانه باردار شوند ، در مدت يكسال يك خانواده چهار نفري ، دوازده نفر خواهد شد . اما چون زمين تبت زياد حاصلخيز نيست و مواد غذايي محدود است ، مي كوشند كه از توليد نسل تا جائيكه مقدور مي باشد جلوگيري كنند و با اين كار جمعيت تبت را هميشه به همان اندازه اي كه هست حفظ كنند . ما پس از شنيدن اين دلايل به مردم تبت لقب مناسبي داديم ، لقبي كه از هر جهت در خور آنهاست(اكونوميست هاي متفكر) ! و در آخر اين سئوال برايمان پيش آمد كه اين جا چه بلايي به سر فرزندان مي آورند و فرزندي كه از يك زن واحد بوجود مي آيد مال كدام برادر است ؟ معلوم شد كه اولاد اول به برادر بزرگتر تعلق خواهد داشت و به همين قياس فرزندان بعدي به برادران كوچكتر خواهد رسيد .
بچه ها به ترتيب تعلق به برادر بزرگتر پدر و به بقيه عمو ميگويند
خانم گل و تحصّن

آفتاب نگاه قشنگش رو به زمین دوخت ، یه روز پر تلاش دیگه در پیش بود .
بچه های دوست داشتنی ادبیات ،مثل همیشه شاد و با طراوت کلاس رو،
رو سرشون گذاشته بودند . صدای خنده و شوخی حجم عظیمی از کلاس
روپر کرده بود .که استاد با یه لبخندی زیبا وارد کلاس شد . بعد از درس
اصول فلسفه نماینده کلاس به امور فرهنگی دانشگاه احضار شد. وقتی
اومد مثل همیشه همه دورش حلقه زدیم ، یکی پرسید :چه خبر ؟ اون
یکی : چیکارت داشتند ؟ ووو یه دفعه ، بازم مثل همیشه ، نماینده حلقه رو
شکست و رفت رو سکو ایستاد و گفت: بدوید حاضر شید، دیر میشه، می
خوایم بریم . همه یه صدا گفتیم کجا ؟
تحصن دیگه ، می خوایم بریم بگیم مرگ بر اسرائیل .
همه یه صدا دست زدیم گفتیم آخ جووووووووووووووووووووووووووووووووون بعد از ظهر
تعطیلیم ،نماینده خندید و گفت : نخیییییییییییییییییییییییییییییر ذوق نکنید .
ساعت نهار تشریف می برید . ![]()
حالااااااااا کیا میاند ؟ ![]()
خلاصه یکی گفت :میام، یکی گفت: نمی یام ویکی مثل خانم گل از هفت
دولت آزاد بود آخه اصلا کاری به کار دنیا ی این ادما نداشت با اونا زندگی
می کرد ولی تو دنیای کوچیک خودش غرق شده بود گاهی دست و پا می
زد و گاه از تخته پاره ای می گرفت و شنا کنان خودش و به ساحل می
رسوند .و گاهی هم باقدرت تمام و با سر بلندی شنا می کرد . خانم گل از
خودش می پرسید مگه چه خبر شده ، آخه دیرور پریروز اصلا خبر نشنیده
بود نمی دونست دنیا داره مسلمونا رو قتل عام میکنه . آخه تو دنیای
کوچیک خانم گل جز محبت و صفا گزینه ی دیگه ای نبود استدلالش این بود
همه باید هم رو دوست داشته باشند . صدای ضمضمه بچه ها گوشش رو
نوازش می داد .یکی می گفت : دیدی شاه عربستان با رئیس جمهور امریکا
رقصید ؟ اون یکی می گفت: بیچاره مردم غزّه ، تلوزیون نشون می داد تو
خون و آتیش بودند . و دیگری می گفت: همین عربا باهم متحد نمی شند
و اسرائیل رو نابود کنند .
خانم گل زیر لب ضمضه کرد: خود کرده را تدبیر نیست
، یه دیونه وقتی یه
سنگی رو می ندازه ته چاه صد تا عاقل نمی تونند بیرونش بیارند . ![]()
آه !
چه قدر سخته ببینی دیگران درد می کشند و تو نمی تونی کاری براشون
بکنی !
خلاصه همه با شوق راهی شدیم وقتی رسیدیم جلو کنسول گری
عربستان دسته دسته دانشجوها از دانشگاه ها ی مختلف مشهد جمع رو
زینت می دادند در یه مدت خیلی کوتاه خیل عظیمی ازدانشجوها جمع
شدند برنامه رسمیت پیدا کرد همه شعار می دادند همه چی آروم بود
کارمندای کنسول گری هم جلو پنجره ها مارو تما شا می کردند وبعضی
هاشون فیلم می گرفتند .که یه دفعه یه دانشجو با یه تخم مرغ از اونا
استقبال کرد . پشت سرش یه گوچه فرنگی بعدی لنگه کفش وبعدی با یه
سنگ مثلا دخل اسرائیل رو آورد و چشتون روز بد نبینه دیگه تخم مرغ و
گوجه فرنگی و سنگ بود که حواله کنسول گری می شد همه غضب ناک
بودند .بغض و کینه و دشمنی با اسرائیل داش کار رو به جاهای باریک می
کشون نیرو های انتظامی وارد عمل شدند تااز حمله دانشجوها به
کنسولگری جلو گیری کنند تعدادی دانشجو از دانشگاههای مختلف وارد
گروه خانم گل شده بودند بهتر بگم تعدادی از دانشجوهای دو آتیشه و داغ
داغ ،خانم دانشجو که فکر می کرد هر مرگی شهادت مدام به طرف کنسول
گری حمله ور می شد چون پشت برچم دانشگاه خانم گل بود پرچم رو
هم با خودش جلو می برد ، خانم گل با تعجب گفت !: خانم چیکار می کنی
!؟ خانم دو آتیشه گفت:خوب بریم جلو دیگه!. خانم گل گفت : مگه نمی
بینی ؟ نیروهای انتظامی میگند خانما برید عقب حالا ما عقب نمی ریم
ولی خوب نیازی هم نیست از این جلوتر بریم، ایشون که خودشون رو
عقل کل می دیدند . فرمودند بیخود کرده برا خودش میگه ما باید بریم جلو
سپر برادرا بشیم . خانم گل خندید و گفت برا چی باید سپر برادرا بشیم .
اونا دارند سنگ می زنند اگه یه سنگ برگرده بخوره تو سره یکی از ما برادرا
جواب می دند. ایشون که از عاشقای دو آتیشه بود .گفت: بخوره شهید می
شیم . خانم گل که عصبانی شده بود در حالی که راهی برای فرستادند
خانم به جلو از پشت پرچم باز می کرد گفت : عزیزم خدا آدمای احمق رو
شهید نمی کنه اونی که شهید میشه در اوج عقل ومعنویت به شهادت
می رسه . بعد خانم دانشجو رو به طرف جلو هدایت کرد. ایشون درخیالش
طلایه دار سر زمینه یکی دو قدم به جلو برداشت، . با یه نیگاه به عقب .
گفت : خوب بیایید دیگه !![]()
خانم گل خندید
وگفت:
تومی خواستی سپربرادرا بشی !
برو بشو! برادرا منتظرند. ![]()
![]()
خانم دانشجو دوآتیشه که خودش رو تنها می دید برگشت سرجاش و
دیگه هیچی نگفت .
خانم گل تو فکر رفت و با خودش می گفت :
دانشجوی یه مملکت که ندونه تحصّن یعنی چی ؟ وای به
بیسوادش ..................
چرا ما حد و حدود ها رو رعایت نمی کنیم . ![]()
اگه زرنگ نباشیم ماهم می شیم فلسطین
.
پس قبل از نجات فلسطین باید به فکر حفظ ایران از توطئه اجانب و حفط
آرمانهای اسلامیمون باشیم .
متاسفانه !!!!!!!!!!!!!!!![]()
ایران همیشه چوب تند روی یه مشت ایرانی به اصطلاح وطن دوست رو خورده .
ایرانیانی که ناخواسته مملکت رو به نابودی کشیدند.![]()
![]()
باید باعقل و منطق و با شعور اسلامی پای در راه نهاد نه با هیاهو و جنگ و جدل .![]()
خانم گل در حالی که آهی از ته دل می کشید با خودش گفت :
.................................. .................
![]()
![]()
![]()
![]()
نظر بذارید![]()
سر بر آستانت مي نهم و ديدگان ناقابلم را باخون دل مي شويم وبا فريادي
خاموش ندا مي دهم كه يا حسين!هنوز يزيديان دستانشان ز خون حسينيان
رنگين است.
درنیشابور
خيام
ابوالفتح غياث الدين عمربن ابراهيم خيام يا خيامي نيشابوري (متولي 517) صاحب نظري بزرگ در حكمت و دين و رياضي و علوم , در نجوم و طب , در ادب و كلام و . . .
نامور ترين چهره علمي دوره هزار ساله قرون وسطي در سراسر جهان .
قوي ترين سراينده بي اعتباري دنيا و طراح ژرف ترين استفهامهاي فلسفي در قالب رباعي و جهان گير ترين ترانه سراي ادب فارسي و سرايشگر :
اي پير خرد مند پگه تر بر خيز
وان كودك خاك بيز را بنگر تيز
پندش ده و گو كه نرم نرمك مي بيز
مغز سر كيغباد و چشم پرويز
خيام حكيمي سترگ از سلاله ژرف انديشان , رياضي داني نكته ياب از تبار دانشمردان , اديبي هنر مند و هشدار دهنده از دودمان كم گويان و مسووليت شناسان . اگر عطار را سراينده تازيانه هاي سلوك عارفانه دانسته اند و بي شك خيام بزرگترين طراح در رواق حيرت بار فلسفه است .
گوركاه حكيم عمر خيام . رياضي دان بزرگ جهان . سنگي يكپارچه و پر ضخامت , داراي سطوح و مقاطع هندسي با نماد رياضي . همانگونه كه احمد نظامي در حدود نه قرن قبل , آدينه اي گوذ او را در همين باغ _ اما با اندكي فاصله از اين مكان _ زيارت كرده و گلپوش ديده . هم اكنون نيز هر بهار درختان امرود و زرد آلو موج در موج خاك آن حكيم مسلمان را شكوفه باران ميكنند .
عطار نیشابوری
مقبره شيخ فريد الدين عطار در جنوب شرقي نيشابور بفاصله 6.5 كيلومتر در مسير جاده نيشابور به مشهد طرف شرق قرار دارد . فاصله شهر تا خيان 5 كيلومتر ( از فلكه خيام تا قبر خيام ) و از خيام به طرف غرب نيشابور حركت ميكنيم به فاصله يك كيلومتر و نيم به قبر كمال الملك و آرامگاه عطار كه در يك محوطه است ميرسيم . بنابر اين عطار به شهر نزديك تر است و چون بايد از راه خيام بدان رسيد تندكي دور تر ميشود . آنجا كه روزگاري ارگ شهذ بود و سنگي ستون وار سينه شاعر و عارف وارسته را كه گنجينه محبت و رضاست مي فشارد . اين ستون سنگي يالاي سر شاعر نصب شده است . قبلا در ديواري آجري قرار داشته كه آن ديورا امروزه بر چيده شده است .
سنگ مزبور كه سه متر ارتفاع بيروني آن است گويند همين اندازه از آن در خاك مي باشد . و در ميان قبه اي كه نماي اصلي آن آرامگاه به شمار ميرود قرار گرفته است . ارتفاع اين بقعه در حدود هشت متر است و چهار در داشته كه اكنون يك درب رو به شمال آن باز است . اين آرامگاه از عهد سلطان حسين بايقرا و امير علي شير نوايي وزير دانشمند وي به جا مانده است .
اين ستون سنگي داخل آرامگاه تنها باز مانده بنايي است كه توسط امير عليشير نوايي وزير . در قرن نهم هجري احداث شده است .
کمال الملک

آرامگاه كمال

محمد خان غفاري ملقب به كمال الملك هنر مند بزرگ و استاد و مربي بسياري از صورتگران معاصر ايران . پسر ميرزا بزرگ كاشاني كه پس از طي مدارج تحصيل و كمال و سير و سفر فرهنگي به اروپا و پس از رسيدن به بالاترين مراتب هنري و عناوين اجتماعي در سال ه. ش منزوي گرديد .
آرامگاه وي بر اساس معماري مشبك سازي جديد كه مهندس سيحون آنرا طراحي نموده است . قرار دارد . اين آرامگاه در شمال غربي باغ عطار واقع است كه سنگ بزرگي بدين مضمون قرار دارد كه بر كتيبه واري تصوير كمال سر سنگ ديده ميشود .
آنكه پاينده و باقي است خدا خواهد بود .
شادروان محمد غفاري كمال الملك تولد اواخر شوال المكرم 1264 ه.ق و در گذشت يكشنبه 13 رجب 1359 ه.ق مطابق با 27 خرداد ماه 1319 شمسي در كنار اين سنگ اولين سنگ آرامگاه وي نصب شده است .
سنگ نوشته آرامگاه او بدين شرح است :
هو هي الذي لا يموت
مرحوم خلد آشيان محمد غفاري كمال الملك فرزند مرحوم ميرزا بزرگ كاشاني كه از اساتيد هنر و يكي از مفاخر كشور باستاني ايران بوده روز يك شنبه بيست و هفتم مرداد ماه 1319 مطابق با 13 رجب 1359 در نيشابور دعوت حق را لبيك گفت.
امامزاده محمد محروق

از بناهاي دير سال نيشابور بقعه امامزاده محمد محروق است كه بر اساس گفته سيد احمد يزدي اردكاني صاحب شجره الاوليا از نسابين مشهور و معتبر از فرزندان بلا فصل امام چهارم علي بن حسين يكي زيد شهيد است كه چهار پسر داشته است . و گفته اند كه امامزاده محمد محروق خواسته است با يكي از دختران بني اميه ازدواج كند , و چون دختر به مذهب تشيع روي آورده به فرمان خليفه بوسيله يزيد بن مهلب حاكم خراسان شهيد و سوزانده شده است و بدين سبب محروق ناميده مي شود
یغما شاعر خشتمال نیشابوری
آرامگاه يغما در مسير جاده عطار و خيام قرار دارد . اين شاعر عزيز كارگري ساده بوده و در تمام زندگي خود به سادگي زندگي كرده است و معناي قناعت را با تمام وجود درك كرده است
بی بی شطیطه . پیرزنی از تبار خوبی ها

شطيطه زني از قبيله قديسان و هم تبار با پرواپيشگان كه به پايمردي خلوص و ناب انديشي و دين مندانه زيستن در نيشابور قرن دوم هجري , به عنايت و كرامت ويژه هفتمين خورشيد امامت حضرت امام موسي كاظم جاودان ياد شد . از ميان انبوه وجوه و كالاي سنگين و رنگين كه به عنوان سهم امام به مدينه فرستاده شد تنها نقدينه يك درهمي و دسترشت چهار درهمي شطيطه نيشابوري شرف قبول يافت و نيكنامي و خوش فرجامي او را كه هم اينك در زير سقف اين بقعه در شمال غرب نيشابور آرميده است در تاريخ روزگار رقم زد .